تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

- من روزها رو می شمرم تا زودتر با تو بودن را زیر یک سقف تجربه کنم..

- روزها رو می شمرم تا اولین صبحانمون رو توی خونه خودمون بخوریم..

- روزها رو می شمرم تا شب فقط من باشم و تو و خونه ای که سرشار از عشقه..

- روزها رو می شمرم تا با مرد رویاهام مستقل مستقل باشیم..

- روزها رو می شمرم تا من خانم خونه باشم و تو آقای خونه..

- روزها رو می شمرم تا بدون هیچ کمکی برات غذا بپزم..

- روزها رو می شمرم تا من عروس شم و تو داماد..

- روزها رو می شمرم..همون طور که ماه ها رو شمردم تا بالاخره مال هم شدیم.. امروز درست ۶۵ ماه از اولین روزی که تو رو دیدم می گذره و من چشم انتظار اونم که اون دخترک ۱۹ ساله که حالا برای خودش خانمی شده! لباس سپید عروسی به تن کنه..

- روزها رو می شمرم تا اون پسرک ۲۲ ساله که حالا مرد ۲۷ ساله زندگی منه و به من ثابت کرده بارها که بهترین همراهمه توی لباس دامادی بدرخشه..

- روزها رو می شمرم که با قلبی سرشار از شادی با تو و به عشق تو توی عروسیمون بالا و پایین بپرم..

روزها رو می شمرم.....می شمرم...می شمرم..خیلی نمونده! شمارش معکوس آغاز شده...خدایا ازت می خوام که این روزها به خیر و خوبی بگذرن و ما ۲ تا زودتر بریم سر خونه و زندگی خودمون..آمین..

 

پی نوشت۱: پست قبلی رو غیرمنصفانه نوشتم..توی معرفی وبلاگم نوشتم که هدفم مرور خودمه..امروز که چند تا از پست هام رو با هم خوندم و جواب های شما رو فکر کردم شاید غیرمنصفانه نوشتنم باعث سو تفاهم برای بعضی از دوستان شده... می خوام بگم شوهری من مثل همه آدمای روی زمین یه روزهایی اونم فقط یه روزهایی!! در مقابل شنیدن بعضی حرف ها اونم فقط بعضی حرف ها گارد می گیره!! همین..ولی در مجموع همیشه گوشی بوده برای شنیدن تمام حرف های من..شونه هاش همیشه پناه من بوده و دستهاش تکیه گاهی که هیچ وقت تنهام نذاشته..امروز از اون روزهاست که من شوهریم رو خیلی دوست دارم..برای شما هم پیش میاد که بعضی از روزها بعضیا رو بیشتر دوست داشته باشید؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:52  توسط ایرن  | 

خيلي حرف‌هاست كه خيلي وقته كه مي‌‌خوام بهت بزنم..خيلي حرف‌هاست كه خيلي وقته اين سر سر دلم مونده...خيلي حرفاست كه مي‌دونم بايد در موردش باهات حرف بزنم..خيلي وقت ها برنامه ريزي مي‌كنم كه چه موقع مناسب تره براي گفتن من و مهم‌تر از اون شنيدن تو؟ وقتي از سر كار ديروقت مي‌رسي خونه اون قدر خسته اي كه تنها حرفي كه مي تونم بزنم خسته نباشي است!! روزهاي تعطيل چي؟؟ اونم دلم نمي‌ياد..بعد از يك هفته كار كردن اين حق توست كه 1 روز را مجالي براي آرامش داشته باشي... حرف ها توي دلم مي‌مونه..

ديروز اما زودتر اومدي خونه..فكر كردم وقت خوبيه براي گفتن من و شنيدن تو..چاييت رو ريختم و تا تو چاي مي‌خوردي و من برات سيب پوست مي‌كندم حرف هام رو تو ذهنم مرور كردم... نه! بايد بهت بگم..بايد بهت بگم..بايد بهت بگم..دستت رو مي‌‌گيرم و به اتاق من‌مي‌ريم..با ملايم‌ترين لحن سعي مي‌كنم دلگيريم رو بهت بگم..نه!! عزيزم من از تو دلگير نيستم..هيچ وقت كاري رو نكردي كه منو دلگير كنه..اما دلگيري من از بقيه مسائل به تو هم مربوطه..حداقل اون قدر مربوطه كه بهشون گوش كني...بهت مي‌گم! از تموم اون چيزايي كه مدت هاست سر دلم مونده!! مي‌گم ولي باز نه همه چيز رو..مي‌گم ولي نه اون طور كه دلم مي‌خواد..مي‌گم اما نه تمام فشارهايي كه بهم اومده...مي گم اما نه تمام اون چيزي رو كه بايد بشنوي...

تو اما فقط نگاهم مي‌كني با گاردي كه در مقابل تمام حرف هاي دلم مي‌گيري.. مي دوني مي‌خوام بگم كه چه قدر اين طور نشنيدن تو ناراحتي من رو بيشتر مي‌كنه...تو حتي نتونستي درست بفهمي كه ناراحتي من از چيز ديگري است..بارها بهت گفتم كه من زرنگي آدمها رو مي‌فهمم..اون قدر باهوش هستم كه بفهمم..ولي متاسفانه اون قدر جسارت ندارم تا اين زرنگي را به روي كسي بيارم و اين دردناك ترين قسمت ماجراست! دردناك تر اينكه من با تو هم كه قرار است از خودم بهم نزديك تر باشي هم نمي تونم در موردش اون طور كه مي‌خوام حرف بزنم..جواب تو يا نگاهي تلخ است يا حرف هاي هميشگي..حرف هايي كه نمي‌دونم خودت چه قدر به درستي شون ايمان داري...

 

 

 

پي نوشت 1: اين جا هم نتونستم اون طور كه مي‌خوام بنويسم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:19  توسط ایرن  | 

این شعر رو توی کلاس حافظ شناسی یاد گرفتم.. استادمون علیرغم اینکه به ما حافظ درس می داد! خود عشق به سعدی در سینه داشت! و معتقد بود از لحاظ عرفانی سعدی از حافظ نیز در مرحله بالاتری قرار دارد.. این بیت شعر از سعدی را نیز بسیار دوست داشت که من هم این بیت رو خیلی دوست دارم:

فردا به داغ دوزخ ناپخته ای بسوزد

                                               که امروز آتش عشق از او نبرده خامی

 

.. پدربزرگ شوهری مریض تر شده... خدایا خودش کمکش کن که زودتر خوب شه...نمی دونم چرا میون این همه گرفتاری های شیرین خدا این تلخی ها رم می ذاره..چرا هیچ وقت هیچ چیزی نباید صد در صد کامل باشه؟ هنوز شادی رسیدن از راه شوهری رو کامل حس نکرده بودم که فهمیدم حال پدربزرگش نامساعده... راستی چه فلسفه ای پشت این جریانه؟؟ فقط برای من این طوریه یا توی زندگی شما ها هم هیچ وقت هیچ چیزی کامل کامل نیست؟؟

هنوز هم احساسات من براي رفتن سر يه خونه مستقل متناقضه... ياد فيلم "به همين سادگي" مي‌افتم...چه قدر اين قيلم زيبا بود..درست به زيبايي كتاب "چراغ ها را من خاموش مي‌كنم".. شايد هم اين فيلم برداشت زيركانه اي از اين كتاب بوده... هرچند كه اين كتاب! كتاب زندگي بسياري از زنهاست...راستي توي اين روزمرگي ها مجالي براي خود خود خود آدم هم هست؟؟ فرصتي براي عاشق موندن چي؟؟ ميون اون همه كار با داشتن ۱ يا ۲ بچه و كار خارج از خانه جاي خود آدم كجاست؟؟؟ دلم براي خودم تنگ مي‌شه...اما فكر مي‌كنم اين يه روي سكه زندگيه...هنوز هم با به خاطر آوردن عطر چاي كه مامان موقع اومدن بابا از سر كار دم مي‌كرد آروم مي‌شم...اون رژ لب قزمز رو كه مي‌زد و اون دامناي قشنگ رو مي‌پوشيد مي‌فهميديم بابا داره مياد.. بابا از سر كار نرسيده با يه ليوان چاي داغ و با يه زن با رژ قرمز ازش استقبال مي‌شد...و مامان خوشبخت بود...اما استعدادهاي مامان چي؟؟ مجالي موند براي شكوفايي اون همه استعداد؟؟ واقعا نه... با داشتن ۲ بچه پشت سر هم و يه زندگي پر مشغله هرگز نتونست... نه اين كه نخواست واقعا نتونست.. اما مامان ميگه توي چيزاي سخت دنبال خوشبختي نگرد...مي‌گه خوشبختي سادس.. و مي‌گه هرچيزي كه ساده باشه لزوما آسون نيست.. مي‌گه گاهي شاد بودن و شاد كردن از اتم شكافتن هم سخت تره..

شما چي مي‌گين؟؟؟ مي‌شه زن باشي و خودت باشي؟؟ توي زندگي مجالي براي خود دروني آدم هم هست؟؟؟ هميشه بايد يه قسمتي رو باخت؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:38  توسط ایرن  | 

آقاجون تعارف که نداره!! شوهری رفته چین و من روزشماری!! می کنم تا برگرده! عین بچه کوچولو ها هر شب که می خوابم می گم ۶ شب دیگه بخوابم و بلند شم شوهری اومده!!! اصلاْ اشکم اومده دم مشکم! از بس که دلم تنگ می شه!! این چه وضعشه!؟ این دلبستگیه یا وابستگی؟؟ چرا شب ها بد می خوابم؟؟ چرا بی حوصله ام..انگار زندگی فقط باید توی این چند روز بگذره تا شوهری برگرده... با خودم فکر می کنم یعنی منم برم مسافرت زندگی شوهری هم از حرکت می ایسته؟؟؟

شاید تفاوت مردها و زن ها در همینجاست.. مردها با تمام عشقشان به همسرانشان به عنوان بخشی از زندگی نگاه می کنند... اما زنها به همسرشان به عنوان تمام زندگیشان نگاه می کنند... (اگرچه این قانون عمومیت ندارد اما به نظر من خیلی جاها این طوریاست!)

پی نوشت ها در غیاب شوهری:

- یه دخترخاله دارم! که خیلی از دستش شکارم!! دلمو شکوندی برو حالشو ببر!!

- یه خواهر دارم که حال و هوامون مثل هوای بهاری متغیره! از بچگیمونم همین طور بودیم! فعلا هوا ابریه!!

- یه دوست دارم "ی" دیشب بعد از مدت  ها زنگ زد! دیدم دلم چه قدر براش تنگ شده!!

- یه دوست دارم "س" دلم می خواد با "ی" آشتی کنه!!

- خونه من هنوز پرده نداره هنوز خیلی چیزای دیگه هم نداره! یعنی من می رسم به امید خدا این همه کارو انجام بدم؟؟

- یکی بدو تا می خوام به همه بپرم! مرد می خوام بیاد جلو!!

- یعنی همه اینا به خاطر اینه که دلم تنگ شده؟؟

- شما هم در غیاب کسی که دوستش دارید این طوری می شید؟

- یه نفری می گفت باید قدر این شرایط رو بدونی که شوهریت ماموریت زیاد می ره! بعدا توی زندگی میبینی گاهی چه قدر دوری و دوستی قانون مفیدیه! واقعا اینطوریه؟

-همین!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:1  توسط ایرن  | 

- می ریم دنبال کارت عروسی.. بی اختیار می گم: دنبال رنگ های کرم طلایی و طلایی قهوه ای باشیم.. می خوام همه چیز با رنگ سفره عقد ست باشه... چشمم به رنگ های سرخ و سفید و سرخابی و بنفش خیره می شه.. پر از گل و پاپیون! کی گفته همه چیز اگر ساده تر باشه شیک تره؟؟ فکر می کنم کدوم بچه عاقلی رنگ طلایی رو به قرمز ترجیح می ده؟؟؟ از کودکی ام دور شدم؟؟ می خوام ادا در بیارم؟؟ چرا خودم رو توی یه چارچوب زندانی می کنم؟؟ کی گفته که من حتما باید شیک باشم؟؟؟ اصلا کی می گه کرم طلایی رنگه شیکیه؟؟ اینا از کجا اومده؟؟ ایراد کارتای گل منگلی توی چیه؟؟ چرا بابام گفت هرچی ساده تر شیک تر!؟ چرا با اینکه دلم برای رنگای شاد پر می کشه سفره عقد کرم طلایی سفارش می دم؟؟ نکنه دست آمریکا تو کاره؟؟ چرا وسواسی شدم؟؟ اصلا چه دلیلی داره از اینکه شوهری به من نگفته و یکی از دوستانش رو که اتفاقا من بسیار هم دوسش دارم رو موقع خرید کارت آورده ناراحت بشم؟؟؟ اینجا چه خبره؟؟

- به این فکر می کنم این روزها اگر شیرین اگر نه فقط دلم می خواد زودتر با خوشی به پایان برسن و بشن یه خاطره شیرین...

- به خودخواهی های آدما فکر می کنم...به این که بعضی ها! چه قدر می تونن خودمحور باشن!!!!! به اینکه چه قدر توی این قلب کوچیک که جایگاه عشقه می تونه کینه باشه! یه دنیای دیگه هم هست مگه نه؟؟

- می نویسم و پاک می کنم.. نه اینکه بد نوشته باشم نه!! حس می کنم هر چیزی نوشتنی نیست...

- چرا رانندگی رو سخت می گرفتم؟؟ چرا حس می کنم کار سختی نیست؟؟؟

- میام وبلاگا رو می خونم..میام به زهرا و به مبی و به سارویکیجا و حسام و شیوا و شیلا و بلفی  و نوشین و یاسمن و سالاد سر می زنم.... کلی حرف برای نوشتن دارم! چه برای اونا چه برای خودم..نمی نویسم... لج نمی کنم! نه! ولی نمی نویسم...کوکب خانم عصبانی می شه که از نظر من به قیافه هرگز ندیدش! این عصبانیت نمیاد... می ترسم! از اون گوش هایی که ازشون بخار بلند می شه می ترسم! شایدم منتظر بهانه بودم و کوکب فقط بهانه ای دستم داده..کلمات روی این کاغذ ولو می شن!! کاغذشم کاغذ نیست... اصلا پاککنشم عشق اون پاک کنای پلیکان دوران مدرسه رو نداره..

- توی خیابون چشمم به دخترای دبیرستانی میافته... همه درشتن! تقریبا دو برابر من!  این کی از او یکی می پرسه تو هم با علی دوستی؟؟ جوابش توی صدای خنده بقیه شون گم می شه... چه قدر مدل شادیها عوض شده... من اگرچه مال خیلی دورها نیستم و تازه ۷ سال از دیپلم گرفتنم گذشته!! فکر می کنم با این دخترها فرسنگ ها فاصله دارم... دوران ما عشقها مال توی دلا بود.. اونم مخصوص یکی دو تا از بچه ها! بقیه فقط مشغول لوده بازی و بگو و بخند بودن... شیطنت های کودکانه و حرف های همیشگی اما شادی خالص! می خوام برم دبیرستان! فقط یک ماه! دلم نیمکت می خواد! اونم از نوع سوم دبیرستانیش!! دلم خنده های دبیرستانی می خواد!!! چی کار کنم؟؟

- نمیخواستم بولت بولت بنویسم! اما بعد دیدم نمی شه ننویسم!!!!

 

پی نوشت: خواستم بنویسم منصرف شدم! پس پی نوشت ندارد..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:13  توسط ایرن  | 

۱.  سلام.. می گن سلام سلامتی میاره! پس سلام! سال نوتون مبارک..همیشه شاد و سلامت باشید..

۲. بابت تاخیری که داشتم عذر می خوام! عروس شدنه و هزار و یک جور مشغله! کلی حرف برای گفتن دارم از کجا باید شروع کنم؟؟

۳. بیکاریم عالم خودشو داره!! تمام تلاشم جهت پیدا کردن شغل مورد علاقه ام بی نتیجه بود.. اما تا دنیا می گرده منم امید دارم که کاری مناسب با درامدی مناسب پیدا کنم.. این همه ثروت و خوبی توی دنیا یه سهمیشم مال من و شوهری! از بزرگی و ثروت خدا که کم نمی شه!

۴. ۲ تجربه جدید: من تا امروز فکر می کردم که وقتی من توی یه روز با همه مشکل دارم مشکل از خودمه! اما امروز فهمیدم که می تونه مشکل از همه باشه!!! دوم اینکه من کشف کردم که وقتی از موقعیتی می ترسم و ازش فراریم برای تموم شدن تمام استرس هام حتما باید در اون موقعیت قرار بگیرم.. عاشق این جمله شدم: مرگ یک بار! شیون یک بار!!

۵. نوروز خوب بود.. و جز روز ۱۳ به در بقیه روزها سعی کردم مناسب خواست شوهری باشه... این یه فدارکاری نبود.. با تمام وجود از شادی شوهری شاد می شدم..

۶. کارهام به لطف خدا و همت پدر و مادر گلم رو به اتمامه.. چه قدر بیشتر دارم به این جمله ایمان میارم که فقط توی شرایط ویژه زندگی هست که آدما خودشون رو به تو نشون می دن.. چه حرف خوبی که هیچ کس مثل پدر و مادر و خواهر دلسوز نیست.. چه قدر دلم از بعضی از نزدیکانم گرفته..

۷. شوهری ماموریت گرگانه..هفته آینده ام داره ۸ روزی میره چین ماموریت و من از الان دلتنگم... این عشقه یا عادت؟؟ شایدم ترکیبی از این دو تا! بابا می گه این اخت گرفتنه که برخلاف عادت هیچ چیز بدی نیست..

۸. من بازم دلتنگ خدا هستم! حس می کنم از دستم دلگیره... چی کار کنم که از دل خدا دربیارم؟؟

۹. ارزش کادو و هدیه به گرون بودنش نیست.. اما چرا یک هدیه خوب مثل یک عیدی خوب و گرون این همه منو خوشحال کرد؟؟ نمی خوام دروغ بگم که یک شاخه گلم اندازه یک عینک ورساچه شیک منو خوشحال می کرد..

۱۰. این روزها حسم ملسه.. نه شیرین و نه تلخ.. ولی این حس ملسم شیرینی خودشو داره... دوست دارم زودتر به امید و یاری خدا آخر اردیبهشت بشه و هیچ مشکلی پیش نیاد..

۱۱. پدربزرگ شوهری مریضه..من خیلی پدربزرگ شوهری رو دوست دارم.. از اون آدمای نازنین روزگار...برای سلامتی اش دعا کنید..

۱۲. دلم برای این خونه تنگ شده بود...دلم برای نوشتن لک زده بود..

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:0  توسط ایرن  | 

سلاممممممممممممم

سال نو مبارک.. از ته ته ته دلم آرزو می کنم که امسال سالی پر از برکت و عشق و شادی برای تکت تک شما باشه... دلم برای همتون تنگ می شه..خیلیم تنگ می شه..دوستون دارم یه دنیا..به امید اینکه در سال ۱۳۸۷ به همه آرزوهاتون برسید..توی این ۲ ماه و خورده ای که با شما بودم خیلی چیزا ازتون یاد گرفتم! خیلی بهتون عادت کردم..اگر یه روز وبلاگتون رو نخوونم انگار یه چیزی کم دارم..

خوشحالم..خوشحالم که اینجا خونمه و شما همسایه هام هستین.. این گل به رسم دوستی و عشق تقدیم به همه شما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:52  توسط ایرن  | 

- اگه یه دختر دیدین که سر به هوا تو خیابون راه می ره و همش حواسش به این ور اون وره اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدین که پشت ویترین مغازه ها با لذت مشغول دید زدنه اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدن که حال و هواش مثل هوای بهاری متغیره اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدین که زود به هیجان میاد و تنها می خواد به جنگ همه بدی ها بره اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدن که پول رو یه ریال یه ریال جمع می کنه و صد تومن صد تومن خرج می کنه اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدین که با دیدن ماشین عروس و کالسکه بچه از خود بی خود می شه اون دختر منم..

- اگه یه دختر دیدین که عاشقانه خانوادش رو دوست داره اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدین که اگه خوابش جلو و عقب شه بداخلاق می شه شک نکنید که اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدین که زود از کوره در می ره و زودم همه چی یادش می ره خوب اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدین که با لباسای شیک و پیک و آرایش کرده وسط مهمونی با صدای اذان دنبال جانماز می گرده اون دختر منم!

- اگه یه دختری رو دیدین که از مرگ مثل سگ می ترسه اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدین که دنبال قاصدکا راه می افته و لای جزوه های دانشگاش بنفشه خشک میکنه و توی کلاس با بچه ها ایکس و او بازی می کنه خوب منم دیگه!

- اگه یه دختری دیدین که شوهرش رو مجبور می کنه توی خونه با هم چهاردست و پا مسابقه بدن تا ببینن کی زودتر می رسه اون دختر منم!

- به قول همسرایان اگه یه دختر لوس دیدین! و به قول دوستان یه دختر خیلی خیلی مهربون که دلش به عشق مردمش و تمام مردم دنیا می تپه اون دختر منم..

 

 پی نوشت ۱: این یه بازی بود! شما خودتون رو چه جوری معرفی می کنید؟؟ اگه اهل بازی هستید بسم الله..

بازی دوم:

همین الان دیدم که مبی جونم من رو به یه بازی جالب دعوت کرده! استقبال می کنیم.. چه کسانی در سال گذشته در زندگی من تاثیرگذار بودند؟

- مادرم.. که مثل یک کوه پشتم بود..نذاشت آب توی دلم در بدترین شرایط تکون بخوره...

- خواهرم که علیرغم دعواهای خواهرانه همیشگی از هیچی برام کم نذاشت..

- پدرم که هنوز هر شب برای این که من دارم می رم گریه می کنه..

- دخترخاله ام که وقتی اون ضرر مالی برام پیش اومد از اینگلیس بهم با مبایلش تلفن کرد و فکر کنم حقوق یه ماهش رو بابت او تماس داد..فردای عقدمم صبح زود هدیه اش به دستم رسید..

- شوهری که با عشق همیشگیش بهم گفت توی هر شرایطی دوسم داره..

- پدربزرگم که بهم نشون داد چقدر به اطرافیانم عشق می ورزم..

- دوستانم به خصوص مریم و سلمه و منا و مهشید

- دوستای وبلاگستانم که باعث شدن وبلاگ نویس شم: سارویکیجا..زهرا..شیلا..بلفی..

- دوستایی که بعد از اینکه وبلگ نویس شدم حمایتم کردن و دوسم داشتن و کلی کمک کردن..خود مبی که با یه نظر خصوصی کلی باعث شد رویه ام رو عوض کنم..سالاد و حسام و شیوا و ماری که همیشه وبلاگم رو خوندن..

- مهم تر از همه..عزیز تر از همه خود خدا!!!!!!!!!!!!!!! بیشتر از همه کمک کرد...بیشتر از هم تو زندگیم تاثیر مثبت داشت..همین جا ازت تشکر می کنم خدایا از تو و یکی از بندگان شایسته ات حضرت علی ممنونم..خیلی کمک کردین..خیلی

 

پی نوشت ۲: آی دوستای وباگستان: حسام..سالاد..شیوا..نوشین جون جونم.. ماری..شیلا .. شکیبا همه و همه به این بازی دعوتید...هر کسی که دوست داره که هیچ اوناییم که دوست ندارن باید چی؟ استقبال کنن..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:49  توسط ایرن  | 

این روزها روزهای بولت بولت نوشتن است... این روزها روزهایی است  که در هر ساعت از زندگی من اتفاقات عجیب و تازه رخ می دهد... این روزها روزهای پر مشغله ای است... این روزها هر روز که فکر می کنم چه می نویسم چیز دیگری می نویسم!!!!!!!!!!!!!!!!  به عنوان مثال دیروز  و امروز من:

دیروز: از سر کار می رسم خونه..هرروز غم بیکاریمم می یارم خونه.. توی خونه مامانم غرغر می کنه که از دست سخت گیریام ذله شده و باید بالاخره بریم فرش بخریم!!! شب اما عروسی دعوتم... مامانم می گه عروسی واجب تره یا زندگیت؟؟ همون موقع دوستم زنگ می زنه که برای عروسی برادرش دیر نرسم... عادتمه که هم خدا رو می خوام هم خرما گاهی اوقات خرم با خدا و خرما می خوام!!!...همه باید راضی باشن... ناهار نمی خورم..مانتویی که نصفه درآوردم رو می پوشم و با مامانم و بابام می ریم که فرش بخریم... فرش فروشی ترمه توی دولت رو اتخاب می کنیم و من بالاخره فرش مورد علاقه ام رو پیدا می کنم...مامان و بابام نفسی به راحتی می کشن... میام خونه... نمازم رو نخوندم... می بینم که غذا شده با همون غذای نمازم سیر می شم!! می پرم توی حموم... یه دوش سرسری می گیرم و از خستگی توی وان ولو می شم..می ذارم آب تیز تیز بخوره رو بدنم...آب تنم رو می سوزونه...می یام بیرون.. لباسم رو می پوشم و با دقت آرایش می کنم...انگار هیچ کاری مهم تر از آرایش کردن نیست... در جعبه سایه رو باز می کنم و همرنگ لباسم سایه ای رو انتخاب می کنم...ریمل می زنم...با یه خط چشم نازک..توی آینه نگاه می کنم بازم ریمل می زنم...شوت روژگونه رو بر می دارم و لبخند می زنم و روی گونه هام رژگونه می زنم... کفش های پاشنه بلند را بر می دارم و به خودم توی آینه نگاه می کنم! رژ لب خوش رنگی رو با یه برق کمرنگ به لبام فشار می دم... غم بیکاری فراموشم می شه... عطر آرمانی کد رو روی خودم خالی می کنم و سوار آژانس می شم...توی عروسی یه بند قر می دم! انگار نه انگار که از صبح یه سر سرپام!! اون قد سر به سر همه می ذارم و می گم می خندم که توی ماشین شوهر مریم میگه این دوستت تا حالا کشف نشده بودا! چه قد شیطونه... بیکاری رو فراموش می کنم... نزدیک ۱ شب می رسم خونه..با حضور قلب! اتاقم رو مرتب می کنم و آرایشی رو که اون همه با دقت انجام دادم رو می شورم و مسواک می کنم و می خوابم..بیهوش می شم..

امروز: به زحمت از خواب بیدار می شم...درست مثل همیشه! دیرم شده! درست مثل همیشه.. میام موسسه از راه نرسیده مدیرعاملمون صدام می کنه توی اتاقش......... می گه بیلان کاریم رو نگاه کرده و بسیار بسیار ازم راضی بوده.. می گه نمی خواد منو از دست بده..می گه نظرم با یه مدت دیگه کار داوطلبانه چیه؟ می گه اگه پروژه ای بیاد حتما باهات قرار داد می بندیم.. می گه فعلا دنبال کار دیگه ای نباشم.. و من احساس رضایت و آرامشی عمیق می کنم... گور بابای بیکاری... گور باباش! و من از ساعت های بعد خبری ندارم اما ایمان دارم که چیزهای جدید و خوب در راهند..

پی نوشت۱: شوهری ماموریت بندر امام بود و لذا عروسی رو تنها رفتم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:2  توسط ایرن  | 

  1. در پی غم و غصه بی حدی که در پی بیکار شدنم ایجاد شده بود و به علت تالمات روحی شوهری در یک عملیات انتحاری من رو به شمال کشور برد!! پنجشنبه ۵ صبح راه افتادیم و ۹ صبح شمال بودیم از اون ورم شنبه ساعت ۱۲ راه افتادیم و عصری خونه بودیم... این سفر خیلی به جا بود...
  2. ما قراره بریم خونمون و آینه و قرآن ببریم... به جز آینه و قران و برنج چیز دیگه ای هم برای اسباب کشی لازمه؟؟؟
  3. دیروز آخرین روز از ماه صفر بود..من پیرو یه عادت قدیمی آخرین روز ماه صفر رو قبل از اذان صبح به در مسجد می رم... یادش بخیر یه دخمل خاله دارم که الان ایران نیست..تا بود با هم می رفتیم....خیلی حس و حال خوبی به هم دست می ده... یه احساس آرامشی که هیچ جوری نمی تونم بیان کنم.. راستی شوهری هم با من اومد!
  4.  کم کمک دارم برای کارای عروسی و خرید وسایل خونه و اینجور حرفا دلشوره می گیرم...
  5. برای کارت عروسی کسی پیشنهادی نداره؟؟؟
  6. انگار در خونه ی ما یه بمب ترکوندن!!! خونه یاداور صحنه هایی از جنگ جهانیه! خونه تکونی هم فعلاْ خبری نیست..
  7. بعضی چیزا با عذرخواهی از دل آدم در نمیاد.... اگه یه کسی بدونه و مطمئن باشه که یه کاری ناراحتم می کنه و اون کار رو انجام بده حتی با عذرخواهی هم دلخور می مونم...
  8. قربون برم خدا رو یه بام و دو هوا رو! (مخاطب خاص دارد)
  9. عین بچه کوچولوها کوچکترین چیزی ناراحتم می کنه!!! اون وقت اگه از دست اعضای خونواده ناراحت باشم هی می گم من فقط ۲ ماه دیگه اینجاما قدرم رو بدونید!! نه اینکه خیلی تحفه ام!
  10. برای عید نمی دونم چه کار کنم...عقد بودن این مشکلاتم داره دیگه!! من برم خونه شوهری؟ شوهری بیاد خونه ما؟؟ هردومون بریم یه جای دیگه؟؟؟ چه کار کنیم؟؟
  11. من رای می دهم!!! همراه شو عزیز! همرا شو عزیز! کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود!!
  12. خیلی وقته دنبال کارتون اسکروچ می گردم... هرچیم می گردم پیدا نمی کنم! کسی خبر از این کارتون داره؟؟؟ از آهنگ همشاگردی سلام چی؟؟
  13. من نمی دونم حق کپی رایت ۱۳ تایی نوشتن برای کیه؟ اما برای اینکه حقوق کسی ضایع نشه شماره حساب بده تا مبلغ رایت را به حسابش واریز گردانیم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:6  توسط ایرن  |