تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

مادر ای هستی من!

- ۹ ماه توی وجود تو بودم و هستیم از توست؛

- به دنیا که اومدم از شیره وجودت تغذیه کردم؛

- برام یه خواهر مهربون به دنیا آوردی که توی دنیا همیشه یه همراه داشته باشم؛

- اولین کلمه رو که توی دفتر مشقم نوشتم اشک به چشمهای مهربونت دوید؛

- امتحان که داشتم انگار تو امتحان داشتی؛

- مواظبم بودی تا خدایی نکرده اشتباهاتم زمینم نزنه؛

- وقت برای کنکور درس می خوندم نصفه شبها بیدار می موندی و پا به پای من می نشستی تا خوابم نبره؛

- همیشه بهترین چیزها رو برای ما می خواستی؛

- زندگی ساختن رو تو یاد ما دادی؛

- توی همه شرایط، سختی ها برای تو بود و بهترینها برای ما؛

- وقتی خواستم ازدواج کنم پای همه چیز ایستادی تا آب توی دلم تکون نخوره؛

- کمکم کردی که همه چیز اون جوری باشه که دلم می خواد؛

- از خودت کم گذاشتی به خاطر من به خاطر ما؛

- همه زحمتهام همیشه گردنت بود و با چه روی خوشی کمک حالم بودی همیشه؛

- باردار که شدم ۳ ماه با صدای تو از خواب بیدار می شدم و با سینی صبحانه ای که در دستای مهربون تو بود و با لقمه های کوچکی که دستان تو در دهانم می گذاشت؛

- وقتی اومدم خونه خودم از اون راه دور تو بودی که برام غذاهایی که دوست داشتم رو می پختی و می فرستادی؛

- تویی که همیشه حتی اسمت برام آرامش مطلقه.....

مامان جونم اشک بهم اجازه نمی ده که بیشتر بنویسم از همه خوبی هایی که در وجود تو هست و بینهایته...

دوست دارم. ازت ممنونم. دستاتو می بوسم و امیدوارم لیاقت داشتن تو را داشته باشم.

ببخش هیچ وقت حتی نتونستم گوشه ای از خوبیهات رو جبران کنم...

ممنون که همیشه برام بودی.

خدا رو شکر که هستی و امیدوارم سایه پر برکتت سالیان سال بالای سر هممون باشه.

عاشقتممممممممممممممم مامان گلم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 13:25  توسط ایرن  | 

سه ساله شدیمممممممممممممممم!

و دیروز درست سه سال از روزی که زیر یک سقف عاشقانه زندگی کردیم گذشت...

خدایا به خاطر لحظه لحظه اش شکر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 8:16  توسط ایرن  | 

زن ها سه دسته اند!

به نظر من زنها به سه گروه اصلی تقسیم می شوند:

۱: زنهایی که تا آخر عمر دختر پدرشان می مانند:

این گروه از زنها همیشه خصوصیات زمانی را دارند که دختر خانه بوده اند. اگرچه ممکن است ازدواج کرده باشند و صاحب چند بچه باشند و حتی ۵۰ سال نیز از عمرشان بگذرد اما هنوز دختر بابا هستند. به عبارتی نقش فرزندی قوی ترین نقشی است که ایفا می کنند و در اکثر موارد این پدربزرگ ها و مادربزرگ ها هستند که نقش والده مکرمه را بر عهده می گیرند. این گروه از زنها در مواجهه با مشکلات، خانواده خود را درگیر کرده و در همه موارد بیشتر از همسرشان روی کمک پدر و مادرشان حساب می کنند. به طور معمول از طرف خانواده شان ساپورت مالی می شوند و در هر کاری خانوادشان را دخالت می دهند.

۲: زنهایی که زن شوهرانشان هستند:

در اصطلاح عامیانه بهشان می گوییم "شوهری" یا "شوهردوست". اینها بعد از ازدواج تمام هم و غمشان شوهرشان می شود، تمام دغدغه شان خوشحال نگه داشتن همسرشان است، قدیمی هایشان همش در فکر تهیه غذای خوشمزه برای آقای شوهر اند و بالاترین قسمشان جان همسرشان است. حتی حاضر نیستند یک شب جدا از شوهرشان باشند و هر کاری را برای رفاه و آسایش همسرشان با جان و دل انجام می دهند.از گرفتن دعای مهر و محبت تا امروزیهایشان که بیست و چهار ساعته به دنبال کتاب ها و مقالاتی هستند که آموزش می دهد در ظرف یک شبانه روز همسر ایده آل شوید!!!! اینها حتی پس از تولد فرزندانشان هم بیشتر زن شوهرانشانند تا مادر فرزندانشان.

۳: زنهایی که فقط مادرند:

این گروه از زنها پس از تولد فرزندانشان انگار هیچ نقشی جز مادری بر عهده شان نیست. ورد زبانشان "وای بچه ام" هست. اگر شوهرشان یک غذایی هوس کرده باشد و فرزندشان یک غذای دیگر حتما غذای محبوب فرزندشان را می پزند. دور از چشم شوهر در جیب فرزند پول می گذارند و همیشه کارهای بچه ها را ماست مالی می کنند. بچه که به سربازی می رود یا شوهر می کند تا صبح از دوریش اشک می ریزند و حتی وقتی فرزندانشان ازدواج می کنند و خودشان صاحب بچه می شوند هنوز هم دل نگران آنها هستند و به شوق دیدنشان روزگار می گذرانند. در صورت از دست دادن همسرانشان عمرشان را پای بچه ها می گذراند و در یک کلمه فقط "مادرند".

 

خوب می دانم که بسیاری از زنها صرفا به یکی از سه گروه بالا تعلق ندارند. اما با قاطعیت می توانم بگویم که در شخصیت هر یک از ما زنها  ویژیگی  های یکی از این ۳ گروه پررنگ تر است.

دغدغه این روزهایم این است که پس از تولد فرزندم بیشتر مادرم یا همسر؟؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 12:33  توسط ایرن  | 

خاله های وبلاگستانی!

خوب اومدم خبر بدم که به سلامتی ساعت ۷:۵۰ دقیقه امروز مهای عزیز نازی با وزن ۳۴۰۰ و قد ۵۱ سانت در بیمارستان عرفان به دنیا اومد. نینی و مامان هر دو سالم سالم هستند.

خوشگلی نینی توسط اینجانب که از نزدیک روی ماهش رو دیدم مورد تایید می باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 9:39  توسط ایرن  | 

اندر احوالات ما و نی نی!

- شنبه ۶ آذر ماه فهمیدم که هست! شماره قبض ۶۶ لطفا! مثبته خانوم. باردارید..

- تا ۸ دی به پدر و مادرم هم نگفتم که نی نی داریم!

- ۱۰ بهمن فهمیدیم که جوراباش..................!!! (اینو شما هم حدس بزنید!!!)

- ۲۲ بهمن برای اولین بار ضربه های نازشو احساس کردم..

- ۱۹ اسفند بابایی اش هم ضربات قشنگش رو فهمید..

- ۶ فروردین ۲۲ هفته اش رو فوت کرد و وارد بیست و سومین هفته زندگیش شد..

- نینی از ماشین سواری هیچ خوشش نمیاد!

- اوایل عاشق چیزهای ترش و خنک بود اما حالا عاشق نوتلا شده!

- این بچه درویش مسلکه و اهل کباب و مرغ و ماهی نیست! به یه نون و پنیر هم راضیه

- حرف باباش رو خیلی گو ش میده! درست بر خلاف حرف من

- خیلی معاشرتی نسیت و همش دوست داره یه جا مامانش لم بده و هیچ کاری هم نکنه به خصوص خیلی بدش میاد وقتی مامانش میره ددر!!!

- از سرما متنفره و وقتی مامانش سردش میشه اعتراضش رو به هر نحوی نشون میده!

- عاشق عاشق عاشق آب پرتغالههههههههههههههههههه!!!

- یه نمه غیرتیه! دلش نمی خواد مامانش خوش هیکل باشه و تو چشم باشه!! واسه همین تا می تونه مامانش رو تپلی می کنه!!!

- و نی نی به خاطر عشقی که به گرما داره گفته به امید خدا آخرای تیر یا اوایل مرداد دنیا میاددددد..

اینم از ماجراهای ما و نینی!!

 

 پی نوشت ۱: بر طبق سونوی خانم خونه و سونوگرافی دکتر شاکری و دکتر واسعی نینی یک عدد گل پسر گل گلاب میباشد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 5:48  توسط ایرن  | 

بدون شرح!

- اینجا را دوست دارم. آن قدر که گاهی حرف هایی که هیچ وقت به زبانم نمی آید اینجا نوشته ام؛

- اینجا را دوست دارم، آن قدر که بسیاری از صمیمی ترین و بهترین دوستانم را مدیون اینجا هستم،

- اینجا را دوست دارم، آن قدر که چه بسیار موقع نوشتن این صفحات اشک هایم چه از سر شوق و یا درد همراهی ام کرده اند؛

- اینجا را دوست دارم، آن قدر که هر وقت از سفر بر گشته ام قبل از روشن کردن زیر چای کامپیوتر را به عشق باز کردن این صفحه روشن کرده ام،

- اینجا را دوست دارم، آن قدر که گاهی برای رسیدن به پنجشنبه آخر هر ماه لحظه شماری می کنم،

اما

گاهی برای این که قدر چیزی را بدانی،

یا نه بی دلیل بی دلیل،

حوصله بهترین دوستت را هم نداری.

این مدتی که ننوشتم شاید سبب ننوشتنم طولانی شدن این دوری بود، مثل یک قهر که هر چه از تاریخش می گذرد آشتی را نا ممکن تر میسازد...

دلتنگ کوچک و بزرگتان بودم. دلم پر می کشید برای خواندنتان اما دلم به نظر گذاشتن نمی رفت... دوستتان داشتم بیشتر از همیشه اما این دوری برایم لازم بود...

حتی موبایلم هم این مدت خاموش بود.. تجربه جالبی است وقتی حتی دوستی ها با تکنولوژی گره می خورد اما حالا خوب می دانم که اگرچه زندگی بدون این صفحات واقعا چیزی کم دارد اما دوستی های ما فراتکنولوژی هستند...میشود بدون موبایل و اینترنت هم خوشبخت باشیم!

 

این مدت که ننوشتم اتفاقات رنگارنگی افتاده است. مهم ترینش ابن که:

"من هم مادر شدم"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 16:50  توسط ایرن  | 

من آمده ام های های! من آمده ام!!!

بابا جدی جدی شرمندم کردین. یعنی اصلا فکرشم نمی کردم نگرانم شین!!! آخه من بد سابقه تر از این حرفها هم بودم! پیش اومده بوده توی ۱ ماه فقط ۱ بار آپ کنم!!!

این مدت شوهری همش ماموریت بود و منم دیدم زمان خوبیه که پیش مامان اینها باشم تا توی خونه و زندگی جدید جا بیافتن و هم حال و هوای خودم و خواهری عوض شه...

شوهری هم از ماموریت می اومد خونه مامان اینها و چون بعد از اسباب کشی فاصله خونه ها بینهایت دور شده (ما حدود ۱ ساعت و نیم توی راهیم!) ترجیح می داد شب رو بمونیم خونه مامان اینا. مخصوصا بعد از برف که کوچه مامان اینا کاملا بسته شده بود و اگرم می خواستیم نمی تونستیم بریم خونه!

راستش رو بخواین منم یه مدت روحیم به هم ریخته بود و کلا این تمدد اعصاب رو لازم داشتم. به قول ممول مامان درمانی کردم یه مدت سعی داشتم وقتی شوهری نیست خونه باشم اما حالا میگم چه کاریه تنها بمونم و سماق مک بزنم!

شوهری این هفته جدید هم از دوشنبه تا آخر هفته نیست و من دوباره رجعت می کنم به خانه پدری.

دوستتون دارم و دلم برای همتون تنگ تنگ شده. متاسفم که این قرار وبلاگی رو من نبودم و امیدوارم همتون رو به زودی ببینم... 

"راستی اینجا ایران من زن ۳ ساله شددددددددددددددددد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 17:6  توسط ایرن  | 

بفرمایید شام!!!

یعنی روزی نیست که از وقتی این شبکه "من و تو" اختراع شده! من به روح و روان گوگوش درود نفرستم! منی که اهل تلویزیون نبوده و نیستم این دو تا شبکه برام مثل آب حیات می مونن!!! از وقتی لای چشمم رو باز می کنم دارم تکرار برنامه های این دو تا شبکه رو می بینم تا ۱۰:۳۰ شب که حسن ختام تلویزیون دیدنم میشه برنامه بفرمایید شام!!!!

از این برنامه "بفرمایید شام" خیلی خوشم میاد! همش با خودم فکر می کنم من اگه بودم چی می پختم و و چه جوری پذیرایی می کردم؟

برای دوستانی که این برنامه رو ندیدن بگم که این برنامه خیلی سادس! ۴ نفر ایرونی که توی خارج (کجای خارج رو نمیدونم!!) زندگی می کنن باید همدیگه رو دعوت کنن شام و از پیش غذا و غذای اصلی و دسر و میز چیدن وسرگرم کردنن مهمونها همه و همه امتیاز داره. امتیازها بین ۱ تا ۱۰ هست و آخر برنامه هر کی امتیازاش بیشتر باشه مثلا ۱۰۰۰ یورو (رقمش یادم نیست) جایزه میگره. شما هم از اول مراحل خرید و پخت غذا با این آدمها همراه میشید!!

قسمت قشنگ ماجرا اینجاست که گرسنه هم باشی و بشینی پای این برنامه! تازه شرکت کننده ها غرم بزنن که کریم تیرامیسو زیاد بود یا سس پاستا زیادی سنگین بود!!! گاهی می خوام لهشون کنم! مخصوصا وقتی غذا با ذائقه ی من جور در میاد!!!

اما در هر حال به گوگوش یا هر ایده ای که پشت ساخت این دوتا شبکه بوده آفرین باید گفت. بسیار برنامه های خوش ساختی داره که هر آدمی با هر تیپ شخصیتی از این برنامه ها لذت می بره. من که عاشق این دوتا شبکه ام! دستشون درد نکنه!! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 14:49  توسط ایرن  | 

شمس من و خدای من؟؟؟

همیشه این اخلاق آزادهنده را داشته ام که نمیتوانم بین شخصیت حقوقی آدمها و شخصیت حقیقی شان تفکیک قائل شوم. مثلا اگر احساس کنم یک نقاش ، یک فوتبالیست، یک شاعر، یک موسیقیدان، یک سیاستمدار که در کارشان بسیار حرفه ای اند اما آدمهای درستی نیستند ( با معیارهای من البته!!) به چشم بر هم زدنی از چشمم چنان می افتند که انگار هیچ وقت دوستشان نداشته ام..

مولانا را از دبیرستان دوست داشتم. از همون موقع که با استاد مبا٫ شری و دکتر شیخ* مونسی غزلیات شمس و مثنوی می خواندیم. از همون موقع که هر کسی باید تفسیری از اشعار مولانا را هر هفته سر کلاس می خواند. مثنوی را می خواندیم و سرشار می شدیم از همه خوشی ها و در دل من عشق به حضرت مولانا بیشتر و بیشتر میشد.. استادمان میگفت موقع خواندن مثنوی با وضو باشید که این کتاب چون قرآن حرمت دارد و من با چه احترامی مثنوی و غزلیات شمس را ورق می زدم..

اما روزگار همون طور نماند.. شمس پرنده پری صابری اولین قدم جدایی من از مولانا بود..از وقتی که فهمیدم مولانا به عشق شمس دخترخوانده زیبای بچه سالش را به خواست شمس و علیرغم میل دخترک به عقد او درآورده است حس کردم یک جای این عرفان می لنگد! بدتر از آن وقتی دخترک زیر مشت و لگد شمس کشته می شود! مولانا از چشمم سقوط کرد..شمس هم..

اگرچه هنوز هم گاهی با خواندن اشعار مولانا لبریز میشوم از عشق و شور اما دیگر با وضو مثنوی نمیخوانم.. دیگر به مولانا حضرت مولانا نمی گویم.. و دیگر اشعار مولانا چشمه اشکم را نمی جوشاند..

 

 

پی نوشت ۱: بهانه نوشتن این پست کتاب کیمیا خاتون نوشته سعیده قدسی بود که از بهمندخت عزیز هدیه گرفته بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 13:23  توسط ایرن  | 

حسین..

سلام بر تو

ای مظهر رشادت و خلوص.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 12:47  توسط ایرن  |