تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

 

 وقتي كه با شوهري خواستيم كه به ارتباطمون شكل رسمي بديم و زن و شوهر شيم اول تصميم گرفتيم كه راجع به همه چيز خودمون صحبت كنيم و بعد نظر خانواده‌هامون رو بپرسيم و به توافق برسيم تا توي جلسات خواستگاري همه چيز فقط مرور شه...توي اون دوران يكي از صميمي‌ترين دوستام "س" توي يه شهر ديگه مشغول كار بود و 2 تا از دوستاي ديگم "م" و "ي" تهران بودن. "م" توي اون ايام عقد كرده بود و خوب من باهاش در مورد اينجور چيزا بيشتر از بقيه حرف مي‌زدم.. وقتي جريان من و شوهري جدي شد من به "م" يه مختصري از جريان رو گفتم و سفارش كردم فعلا به كسي حرفي نزنه.. دلم مي‌خواست "س" و "ي" اين خبرو از زبون خودم بشنون..تنها 2 روز بعد از اين جريان صبح تصميم گرفتم به "س" خبر بدم و واسه همين زنگ زدم بهش كه توي يه شهر ديگه بود و گفتم مي‌خوام باهاش مفصل صحبت كنم و كي وقت داره؟ گفت در مورد چيه؟ نگران شده بود..خاطرش رو جمع كردم كه امر خيره و گفتم عصر باهاش تماس مي‌گيرم..

عصر اما توي ماشين بودم كه موبايلم زنگ زد.."س" بود..بغض كرده بود.. با صدايي كه از غصه مي‌لرزيد گفت: "اين رسم دوستي نبود".. "من كم از خواهر برات نبودم كه واقعاً كم از خواهر نبود.." گفت مگه من از خوشحاليت خوشحال نمي‌شدم؟ كه مي‌شد.. و گفت و گفت و گفت..هر حرفي خواستم بزنم گفت فقط گوش كن و من فقط گوش كردم..نمي‌دونستم چي شده؟ نمي‌دونستم اين جريان از كجا آب مي‌خوره؟؟ من كه همون شب قرار بود باهاش حرف بزنم.. ما كه صبح با هم صحبت كرده بوديم..

تنها كسي كه جريان رو مي‌دونست "م" بود..بهش زنگ زدم قسم و آيه كه كار من نبوده و من فقط به "ي" گفتم..به "ي" زنگ زدم اونم انكار كرد.. دل "س" شكسته بود..حاضر نبود حتي صدام رو بشنوه و من چه قدر احتياج داشتم باهاش حرف بزنم..از "م" و "ي" خواستم حرفا رو رو به رو كنيم..چون خيلي از حرف هايي كه اين وسط من نزده بودم از جانب من به "س" گفته شده بود..قبول نكردن.. بازم دلخوري پيش اومد و من با "م" هم تقريبا توي قهر بوديم..دلم شكست..توي شيرين ترين لحظات زندگيم كه احتياج داشتم دوستام باشن تنها شده بودم..سعي كردم همه چيز رو به مرور زمان و خدا بسپرم..زمان همه چيز رو مشخص مي‌كرد..توي نامزديم هر 3 اومدن..و بعد از اون نمي‌دونم با گذشت "س" بود يا با ناديده گرفتنش كه ارتباط ما هم مثل سابق شد...

اما "ي"‌يه مدتيه كه تنهاست و من فكر مي‌كنم تنهايي الان اون بي ارتباط به تنهايي اون موقع من نيست.. چون جواب هاي هوي است..

 

 

 

 

پي نوشت 1: نمي‌خواستم روي يه زخم قديمي نمك بپاشم اما بايد مي‌نوشتم..از سارويكيجا ياد گرفتم كه نوشتن زخم‌هاي قديمي مي‌تونه به بهبودشون كمك كنه..

 

پي‌نوشت 2: به "س": هيچ وقت فرصت اين كه ازت عذرخواهي كنم و از دلت در بيارم رو پيدا نكردم و شايد نخواستم با تكرا اون خاطره ناراحتت كنم..اما با تمام وجود از ناراحتيت ناراحت بودم و بدون اين كه بخوام كسه ديگه‌اي رو مقصر بدونم ازت عذر مي‌خوام.. ممنون كه با تمام دلخوريت بازم برام بودي..مي‌خوام بدوني كه قدر اين گذشتت رو مي‌دونم..

 

پي‌نوشت 3: به "م" و "س": من مي‌دونم تنهايي تلخه اونم توي شرايط حساس و مي‌دونم الان شرايط "ي" حساسه.. مي‌دونم كه جواب هاي هويه.. اگه "ي" رو ببخشيد يه جايي يه كسي شما رو هم مي‌بخشه..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 2:29  توسط ایرن  | 

  1. بخندید.
  2. بگویید متشکرم.
  3. از ته دل بگویید "امروز خیلی خوشگل شدی".
  4. به وقت دلتنگی سوت بزنید.
  5. یک کارت تشکر به یک معلم پیر ارسال دارید.
  6. تلفن غیرمنتظره ای به یکی از دوستان قدیمی بزنید.
  7. حرف زشت کسی را نادیده بگیرید.
  8. در مورد خبرهای خوب صحبت کنید.
  9. با بچه ای بازی کنید.
  10. به لطیفه ای کسل کننده بخندید.
  11. به همسرتان بگویید به راستی جذاب است.
  12. در رویای دیگران سهیم باشید.
  13. صبورانه توضیح دهید.
  14. شخص محزونی را دلگرم کنید.
  15. وجودتان را از رشک بدخواهی و کینه توزی پاک کنید.
  16. خوشبین باشید.
  17. اگر در پیاده رو زباله ای دیدید آن را به سطل زباله بیاندازید.
  18. در کتابخانه ها ساکت و آرام باشید.
  19. بگذارید دیگران اشتباه کنند.
  20. در موقع پارک ماشین فقط از محل پارک یک ماشین استفاده کنید.

هانوک و ملادی مک کارتی

 

 

 

پی نوشت ۱: اگه دنبال هدیه های بیشتر هستید کتاب  "صورتی زیستن" رو حتما بخونید.

پی نوشت ۲: پشت سرتان را با عصبانیت و جلوی رویتان را با ترس نگاه نکنید بلکه دور و برتان را با هوشیاری بنگرید.

پی نوشت ۳: من همچنان مریضم و خونه ام.. شوهری از سفر برگشته..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 14:9  توسط ایرن  | 

این سرمایی که من خوردم منو خونه نشین کرد.. امروز صبح که از خواب پا شدم هیچ کاری واسه انجام دادن نداشتم.. این شد که یه سری به کتابخونه خونه زدمو گفتم یه رمان درست حسابی بر میدارم و کلی به خودم حال می دم.. نگام روی کتابا لیز خورد! دزیره..نه حسش نبود..گل سرخ و شمشیر؟ اونم نه!! عشق صدراعظم؟؟ بابا از فرانسه بیا بیرون.. اصلا رمان های وطنی یه چیز دیگه است.. چراغ ها را من خاموش می کنم؟؟ نه..حوصله ریتم آرومش رو ندارم.. که یهو چشمم روی یه کتاب با جلد شیری نارنجی می افته...چند دفعه تا حالا خوندمش؟؟ واقعا نمی تونم بشمرم...خودشه.. کتاب دایی جان ناپلئون!! کتاب رو بر می دارم.. به این فکر می کنم که اول فیلمش رو دیدم یا اول کتابشو خوندم؟؟ یادم میاد که اول کتابشو خوندم و فکر میکنم تو دبیرستان سعی کردم همه کتابای ایرج پزشک زاد رو بخونم..قلمش رو دوست داشتم..کتابشو که دستم می گرفتم دیگه زمین نمی ذاشتم.. ادب مرد به ز دولت اوست..ماشاالله خان در دربار هارون رشید و همین دایی جان ناپلئون..پول توجیبی هام رو جمع می کردم و از یه کتابفروشی قدیمی تو تجریش این کتابارو می خریدم.. ولی هیچ کدوم رو اندازه این دایی جان ناپلئون دوست نداشتم..عمو اسدالله.. مش قاسم..عزیزاسلطنه..دوستعلی خره..شیرعلی قصاب..دایی جان سرهنگ..قمر و سعید و لیلا.. فکر می کنم چرا این قد شخصیت های این کتاب رو دوست دارم و چرا همشون واسم این قدر آشنان؟؟ باز فکر می کنم که فیلم رو که دیدم همه شخصیتها جز لیلا همونجوری بودن که فکر می کردم..شایدم دلیل این که کتاب رو این همه دوست دارم اینه که شخصیت های این کتاب همه بخشی از وجود من و همه آدماست..ما همه یه خورده از سادگی  و تعهد مشقاسم رو داریم..همینجو رندیای اسدالله میرزا..پدرسوختگیای آقاجان..تعصبات دایی جان..خولی قمر..دردویی عزیز السلطنه..دگمی شیرعلی قصاب و عشق لیلی و سعید...

 

 

 

پی نوشت ۱: شوهری میگه یه کتاب از ایرج پزشک زاد به اسم ناسیونالیسم بچه پرروها پیدا کرده و بعضی قسماتشو که خونده خیلی دوست داشته..ولی حالا هرچی میگرده این کتابو پیدا نمی کنه..

پی نوشت ۲: در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را در انزوا ميخورد و ميتراشد. اين دردها را نميتوانيم به كسي بگوييم. در چنين لحظاتي تسليم نااميدي شدن وسوسه انگيز ميشود. با اين حال اگر حكمت رنج را بازشناسيم فرصتهاي بي نظيري براي رشد و تعالي خواهيم يافت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:22  توسط ایرن  | 

سرماخوردم مفصل!! دیشب دوستام اومدن دنبالم و همه جمع شدیم خونه یکی از دوستام..دوستای خیلی قدیمیم.. تقریبا از سال ۷۷ تا حالا با همیم..با هم بزرگ شدیم و انگار تمام نوجوونیم و جوونیم بوی اونارو می ده.. و حالا که اونقدر بزرگ شدیم که هر کدوم داریم خودمون دارای خانواده می شیم بازم با همیم.. شوهرامون با هم خوبن و با همدیگه بهممون خوش می گذره اما دیشب هممون بدون آقایون دور هم بودیم..حس کردم چه قدر لازمه که گاهی تنها با دوستات باشی و با حرفهایی کاملا دخترانه از جوی متفاوت لذت ببری.. همه جمع شین توی یه اتاق و از همه چیز واقعا همه چیز حرف بزنین..حرف هایی که شاید ساعتها حرف زدن دربارش شوهری من و احتمالا شوهرهای اونا رو خسته کنه... چه قدر این جمع های دخترونه روحیه ادم رو عوض می کنه.. واقعا درسته که روانشناسا میگن زن و مرد در کنار یکدیگر نیز گاهی باید تفریحات مخصوص به خودشون رو داشته باشن.. من از شوهریم ممنونم که نه تنها مخالف این جمعهای دوستانه دخترانه نیست که همیشه واسه این دور هم بودنا منو تشویقم می کنه..

 

 

پی نوشت ۱: امروز سر کار که اومدم مدیر عاملمون با دیدن قیافه ام گفت شما واسه چی اومدین سرکار؟؟ منم در کمال خودشیرینی گفتم خوب کار زیاد بود!! گفت خانم شما بقیه رو هم مریض می کنید!! تشریف ببرید خونه..

پی نوشت ۲: در ادامه سرما این پیغام به دستم رسید گفتم واسه شما هم بنویسم: هموطنان گرامی؛ با توجه به کاهش دمای هوا و بارش سنگین برف در کشور، عاجزانه درخواست می کنیم در مصرف گاز صرفه جويي كنيد تا مصرف کنندگان گاز در تركيه و اروپا از سرما تلف نشوند. در پايان توصيه ميشود در صورت قطع گاز، براي گرم كردن خود از نفتي كه احمدی نژاد بر سر سفره هايتان آورده است، استفاده کنید"

پی نوشت ۳: این افتاب امروز واقعا می چسبه!!

پی نوشت ۴: شوهری ماموریت شماله..از دیروز رفته امروزم نیست و  ممکنه فرداهم نیاد..من دلم واسش تنگ شده!

پی نوشت ۵: این هماکار من خانوم م!!!! مگه می ذاره آدم ۲ دقیقه کار کنه!!! امان از دستش !! امان!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:32  توسط ایرن  | 

نمی دونم واسه چی این قدر بی حوصله ام؟؟ شاید چون هوا سرده.. شایدم چون خستم..شایدم چون دیشب با شوهری جر و بحثمون شده...

می خوام بگم از چی ناراحتم..شاید دوباره نوشتنش باعث شه که درست تر فکر کنم.. راستش یکی از مهم ترین اختلاف نظرهای من و شوهری اینه که وقتی که من ناراحتم (بدون در نظر گرفتن اینکه حق با من هست یا نیست) شوهری با تمام وجود سعی می کنه که منو قانع کنه که مسبب ناراحتی من اون نیست و کاری که در واقع منو ناراحت کرده خیلی وقت ها واسه خوشحال کردنم بوده..(شاید واقعا خیلی وقت ها اینطوری بوده).. اما ناراحتی من از اینه که چرا واسه شوهری نفس ناراحتی من اونقدر اهمیت نداره؟ حداقل به اندازه اینکه به من ثایت شه ناراحتی من تقصیر او نبوده؟؟ بهتر نیست این انرژی که صرف می شه تا به من ثابت شه که ناراحتی من بی مورده صرف این شه که این ناراحتی بدون در نظر گرفتن مسببش از دلم در بیاد؟؟

نمی دونم..شایدم من بی اندازه حساسم..شایدم دردم درد بی دردیه!! در هر حال می گن دعوا نمک زندگیه اما به قول شوهری زندگی هرچی کم نمک تر بهتر!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:13  توسط ایرن  | 

ساعت نزدیک ۸ شب هست و تو وشوهری تو اتاق نشستین.. مبایل شوهری زنگ می زنه و پشت خط خواهر کوچیکت پای تلفنه..شوهری می یاد تو اتاق و می گه یه مانتوی بلند یه شال عریض یه شلوار گشاد و یک کفش مناسب رو بذاری توی یه پاکت بزرگ و می فهمی که خواهرکوچولوت رو مثل جنایتکارا بردن کلانتری و تو باید بری درش بیاری.. می دونی که خواهرت به مامان بابا حرفی نزده تا نگرانشون نکنه.. به آژانس زنگ می زنی و می گی که یه ماشین واسه وزرا میخوای که میگه ماشین نیست..شایدم ته دلت خوشحالی که با اژانس های محل که می شناسنتون قرار نیست بری وزرا که تا حالا فکر می کردی فقط جای مجرماست.. دربست حتما گزینه بهتریه..کارت شناسایی و اون وسایل کذایی رو بر میداری و یک عالم طول می کشه که خودت اماده شی.. هرچی می پوشی شوهری می گه مناسب اونجا نیست و ممکنه که به خودتم گیر بدن..

وزرا: برای اولین بار وارد یه کلانتری میشی..انتظار داری با یه مشت جانی طرف باشی.. برخلاف تصورت محیط بسیار خانوادگیه..پدری که اومده دنبال دخترش..برادری که اومده دنبال خواهرش شوهری که اومده دنبال زنش و شما که اومدین دنبال خواهرت.. می رین پشت میز پذیرش ازت می پرسه که دنبال کی اومدین اسم خواهری رو می گی و وسایل رو تحویل می دی.. میگه باید منتظر باشی تا صدات کنن..نگاه می کنی به چهره معصوم دخترکایی که بعضیاشون هنوز ۱۸ سال هم نشدن و فکر میکنی که دختری که از ۱۸ سالگی توی کلانتری پاش باز شده دیگه از اسم کلانتری ترسی براش باقی می مونه؟؟ فرصت فکر کردن نیست..خواهرت رو با تمام زیبایی و نجابت یه دختر ایرانی می بینی و از بی شرفی این طایفه بغض میکنی.. صدات می کنن گواهینامه ات رو نشون می دی تا مطئن شن که خواهرش هستی و خواهرت رو تحویل می گیری..حس می کنی خواهرکوچولوت انگار بزرگ شده...

توی راه برگشت: گریه های بی امان خواهرکوچولوت که هیچی ارومش نمی کنه..میگه که مثل جانیا یه تابلو دادن دستش و ازش عکس گرفتن..بهش می خندی و میگی که اونجا البوم خانوادگیه خیلیاست..خواهر شوهری و دخترخاله هاشم اونجا عکس دارن و خیلی از دوستای خودت..بهش میخندی و میگی هرکی خوشتیپ باشه اونجا عکس داره و می گی نکنه من خوشتیپ نیستم که تاحالا منو نگرفتن؟؟؟

و این می شه خاطره یه شب تعطیل برای تو و خانواده تو و بسیاری از خانوادها!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:2  توسط ایرن  | 

 

چه قدر هوا سرده اون قدر سرد که اصلاْ فکر بیرون رفتن تمام بدنت رو می لرزونه.. شوهری مریضه و سخت سرما خورده ولی با این حال می خوای با دوستت که ۱۰ سالی می شه ندیدیش برین بیرون...

می ریم رستوران آپاچی و عجیبه که توی اون سرما که به قول مامانم عاقلا پاشونو از در بیرون نمی ذاشتن!! کلی دیوونه دیگه ام جز ما بودن!!

خیلی جالبه که دوستای خوبتو به برکت اینترنت بعد از سال ها پیدا می کنی و هنوزم می تونی مثل دوران راهنمایی باهاشون راحت باشی..انگار نه انگار که شما ۱۰ سالی هست که همدیگرو ندیدین!! و عجیب تر اونکه چه قدر واسه همسر من و دوست اون شنیدن چه جوری بودن ما تو اون دوران جذابه!! اینکه تقلب می کردی یا نه؟ مبصر بودی هیچ وقت؟ سوالای امتحان رو دزدیدی؟ چه جوری شیطنت می کردی؟ درست چه جوری بوده؟ اون قدر که اصلا نفهمیدیم اون ۲ ساعت چه جوری گذشت... خلاصه اش که شب خوبی بود و کلی واسه هممون خاطره انگیز شد...

 

 

 

پی نوشت ۱: اگر رفتین آپاچی که حالا شده سندباد سالاد مرغشو حتماْ امتحان کنید!

پی نوشت ۲: حتما خاطرات مدرستون رو برای همسرتون تعریف کنید و ازش بخواین خاطرات مدرسه شو واستون بگه..حتماْ چیزای جالبی می شنوین! قول می دم!!

پی نوشت ۳: تو سرما بیرون رفتنم لطف خودشو داره!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:26  توسط ایرن  | 

 

صبح مثل همیشه وقتی چشمامو باز کردم بدون اینکه به ساعت نگاه کنم می دونستم که دیرم شده!! به ساعت نگاه کردم و دیددم که بله! ساعت ۸:۴۵ دقیقه است و من تا اینجاش ۴۵ دقیقه تاخیر دارم!! تمام سعیم رو کردم که با سرعت فرفره آماده شم.. حالا ساعت شده ۹:۱۵ دقیقه و من موبایلم رو بر میدارم که از در برم بیرون که چشمم به جمال یه پیامک روشن می شه!! مدیر امور مالیمونه که نوشته ساعت اداری امروز ۱۰ صبح است!! و من ذوق مرگ شده از در می پرم بیرون!!!!!!!!!!!!!!

توی تاکسی: آقای راننده: ولله من کارمندم ولی دیدم تو این ۲ روز تعطیلی تو خونه حوصله ام سر می ره اومدم بیرون...طفلک خانوما!! از صبح تو خونه جز خوردن و پختن کار دیگه ای که ندارن!!!!!!!!!!!!!!!!! حوصلشون سر می ره!! بی چاره ها حق دارن از صبح تا شب به جون ما نق می زنن!! تنها سرگرمیشون ماییم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

توی اداره: کاری نیست..هیچ کدوم از مدیرا به استثنای مدیر امور مالی نیومدن و فقط کارمندای دون پایه در اداره موجودن!! چایی رو گذاشتیم و مشغول گپ زدن و وبگردی هستیم!!!

راستی امروز عصر قراره یکی از دوستامو بعد از ۱۰ سال ببینم.. من و شوهری و اون و دوست پسرش!!! خیلی هیجان انگیزه..ولی من دلشوره دارم..دعا می کنم امشب شب خوبی باشه................

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 11:43  توسط ایرن  | 

 

اندر حکایات گفت و گوهای من و شوهری!!

من: امروز چه قدر هوا سرد و یخه...خیابونام خیلی لیزه!! کاش ماشین داشتیم می یومدی دنبالم!!

شوهری: عزیزم من اگه ماشینم داشتیم اون قدر کار داشتم که نمی تونستم بیام دنبالت!!!!!!!

من: خوب ما که ماشین نداریم!! پس حداقل بگو میومدی من خوشحال شم!

شوهری: عزیز دلم دروغ هرگز!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:38  توسط ایرن  | 

سلام

سلام به همه..

من توی این روز برفی صاحبخونه شدم!!! یه خونه مال خود خود خودم...بدون هیچ قسط و وامی...واسه همین خیلی خوشحالم، از داشتن این خونه جدید خیلی خوشحالم، مطمئنم که توی این خونه مثل همه خونه‌ها اتفاقات جالبی می‌افته و من همسایه‌های خوبی پیدا می‌کنم..

راستی اگه بخواین با این همسایه جدید آشنا شین:

یه دختر ۲۵ ساله؛

 بعد از یک آشنایی ۵ ساله؛ ۵ ماهه پیش به جمع مرغا پیوسته!!

یه کارمند نق‌نقو که لیسانسشو از شهیدبهشتی گرفته...

و یه انسان که هدفش خوشبختیه...می‌دونه ساحل خوشبختی اونقدرها هم دور نیست اگه زود از نفس نیافته...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 13:42  توسط ایرن  |