تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

بعد از سفر خوشحال و خندون میای سر کار!همه برات تو قیافه ان..به روی خودت نمی یاری! کاشف به عمل میاد که باید مرخصی رد می کردی و نکردی...یاد این می افتی که خودشون می رن ماه ماه مسافرت خارج از کشور و آب از آب تکون نمی خوره...یاد این می افتی که تا ۱۰ شب تو محله های عجیب تهران جونتو دستت گرفتی و کار کردی و آخرش هیچی!! یاد این افتادی که به خاطر اینکه بعد از سالها فیلشون یاد هندستون کرده دارن فوق لیسانس می خونن و تمام هفته دانشگاهن!!! اما به کارمندای دون پایه که می رسه همشون مقررات دون می شن!!

می ری با شوهری دنبال خونه ای که دیدین پسندیدین! جاش دوره...البته از نظر من که دنیام اون قدر کوچیکه که بین ۲ میدون تجریش و سیدخندان خلاصه می‌شه و حالا باید برم شمال غرب تهران!! اون دوردورا....حس بزرگ شدن تموم وجودم رو لبریز از شادی و هیجان می‌کنه...آخه گفتم که من هنوز توی دوردورای بچگیام جا موندم...حالا یه دختر ظاهراً ۲۵ ساله و باطنا خدا می‌دونه چندساله باید خودش خونه داشته باشه...

میای خونه...خسته ای...مامان بابات رفتن عیادت عمو ایرج... لباستو درمیاری..ساعت ۹ شبه..به پسرداییت و دخترخاله های شوهری قول دادی شب برین بیرون...فکر می‌کنی چی فکر می کنن اگه برای دهمین بار برنامشون رو کنسل کنی؟؟ جای مامان می‌شی و شام درست می‌کنی!! زنگ می‌زنی به مامانت تا احوال عمو ایرج رو بپرسی که می‌گن دکتر ازش قطع امید کرده... بغض می‌کنی و بغض می‌کنی...شوهری بغلت میکنه و تو گریه می‌کنی...صورتت خیس اشک مي‌شه.. لباس شوهری هم... گریه می‌کنی...بغض می‌کنی و لب برمی‌چینی.. شوهری بغلت می‌کنه..آروم موهاتو نوازش می‌کنه و مثل بچه ها آروم میزنه پشتت..توی شونه های مردونش گم می‌شی...خیلی کوچولوتری ازش و اینو دوست داری! گریه هات آروم می‌شه...شوهری همین جوری بغلت کرده و نازت کرده... تازه قبلشم گفته غصه پول خونه رو هیچ نخوری...تازه گفته همین روزا شام می‌رین یه جای خوب..تازه می‌فهمم واقعاً نمی‌ذاره آب تو دلم تکون بخوره...وقتی دنبال خونه بودیم چه قدر کیف می‌داد که تموم مشخصاتی که واسم مهم بود رو در نظر داشت...

و عمو  ایرج امروز فوت می‌کنه...و روز عشق ایرانی می‌شه روز فوت عمو ایرج ایران پرست...و تو هنوز چشمات پر از اشکه...پر از اشک و پر از اشک....و تو سر کار بودی که خبرو شنیدی و شوهری نبود که بغلت کنه....عمو ایرج مطمئنم جات جای خوبیه ولی نبودنت توی این دنیا دلمو می‌سوزونه...خیلی بهت افتخار می‌کردم.... به ادبت..به علاقه‌ات به ایران... به شیک پوشیت...به تمیزیت...و به قلب مهربونت... و من عید امسال رو دوست ندارم...چون دوم فروردین هر سال به رسم فامیل همه خونه شما بودیم و بساط شادی به راه بود..اما بی تو...... هیچ وقت فرصت نشد تا بهت بگم من بهت افتخار می‌کنم...همونجوری که خواهری افتخار می‌کنه بهت..همونجوری گلناز و آویشا و رضا و بهارک و بهراد و همه جوونای فامیل بهت افتخار می‌کنن..دوست دارم...جات توی قلبم همیشه خالی می‌مونه...همیشه..

 

 

 

پی نوشت ۱: عمو ایرج پسر عمه پدرمه و برام بیشتر از یک عمو هست..

پی نوشت ۲: غم دنیا به دلمه..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:20  توسط ایرن  | 

بالاخره طلسم شکست و بعد از چندین دفعه برنامه گذاشتن و لغو کردن (به لطف دوستان!) ما عازم کویر مرکزی ایران شدیم.............

با اینکه ما همش ۲ روز اونجا بودیم و منم یک بار دیگه اونجا رو دیده بودم ولی باز برام جالب بود.. نمی دونم تاحالا از آتشونی چیزی شنیدین یا نه؟ مازیار رو می شناسید یا نه؟ و یا اصلاْ نام گرمه و مصر و فرحزاد رو شنیدید یا نه! اما اگه نرفتین حتما برین! قبلشم می تونید اینجا ببینید!!

روستای گرمه یه جایی اون وسط مسطای کویره..اون قد که بعد از ۱۱ ساعت رانندگی مداوم دیگه به کل از دیدن گرمه که هیچ از زندگیم ناامید می شین!! ولی در هر صورت وقتی که می رسید و وارد اقامتگاه مازیار می شید خستگی از تنتون در میاد! یه اقامتگاه که هنوز همون بافت قدیمی خونه های کویری رو داره ولی بازسازی شده.. با ۷ تا اتاق خوشگل! روزها (مال ما فقط ۲ روز بود) به گشت و گذار  و دیدن دریاچه نمک و روستای مصر و روستای فرحزاد و چشمه پرماهی و ایراج می گذره و شب ها (مال ما فقط ۲ شب بود) مجلس بزمی است که سازهای قدیمی می نوازند از دف و تمبک و سه تار و سازهای اصیل ملل دیگه مثل دیجی تو و .... اصلا می ری توی یه حال و هوای دیگه...وقتی شترسواری می کنی توی مصر یا وقتی توی خاکای نرم فرحزاد ار بالا به پایین غلت می زنی و در شن غوطه می خوری تموم شادیای دنیا قلپی می ریزه توی دلت! از غذاهاشم که دیگه نگو و نپرس! صبحونه که تخم مرغای نیمرو با زرده واقعا زرد و خوشمزه و ناهارهای محلی و کلی غذاهای خوشمزه!! که با گوشت شتر درست شده...

خلاصه اش که اون قدر چیزای جدید می بینید و از تعجب و حیرت دهان باز می کنید که خسته می شید!! ای بابا شما که هنوز باز نشستید بجنبید که دیر می شه!! برین گرمه.. راستی از لحاظ راحتی توی یه مایه هایی انگار در اروپا هستید! پس بشتابید به سوی گرمه که یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی است!

 

 

پی نوشت ۱: با دوربین جدیدمون که نیکون هست (دارم پز می دم!!) کلی عکس خوشگل گرفتیم که چندتاشو بعداْ براتون می ذارم!!

پی نوشت ۲: اون اتفاقی که اگه میافتاد خوب بود نیافتاد!! با این دعا کردنتون!!

پی نوشت ۳: این اتفاق به نوعی دیگر ممکن است رخ دهد دعا را ادامه دهید!!

پی نوشت ۴: امسال ولنتاین بازی خبری نبود!

پی نوشت ۵: واقعا دلم واسه همه تنگ شده بود!! دیگه این روزای آخر واقعا خمار شده بودم!! باید ترک کنم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:29  توسط ایرن  | 

این موقع شب اومدم فقط بگم دارم میرم مسافرت...........دلم برای همتون خیلی خیلی تنگ می شه... می یام سر فرصت براتون از سفرمون می نویسم و به همتون سر می زنم...راستی ما منتظر یه خبر بسیار مهم هستیم که اگه اتفاق بیافته خیلی خوشحال کننده است..دعا کنید برامون فقط دعا...

 

 

 

پی نوشت ۱: برام پیغام زیاد بذارید تا خوشحال شم..

پی نوشت ۲: برای همون موضوع دعا کنید! دعااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:47  توسط ایرن  | 

- بدم میاد از اینکه نمی تونم هرچیزی که دلم میخوادو بنویسم!!

- بدم میاد از آدمای سوء استفاده گر..

-بدم میاد از کسانیکه عمل به وظایفشون رو لطف می دونن!

- بدم میاد از آدمای بی ملاحظه!

- بدم میاد از اینکه با بقیه آدما مقایسه بشم!

- بدم میاد از خودخواهی!

- بدم میاد از مدیر عاملی که ۲۴ ساعته تو اتاق کارمندا باشه!

- بدم میاد از انتظار!

- بدم میاد از اینکه حس کنم مجبورم کاری رو انجام بدم!

- بدم میاد از آدمای بدجنس و بد ذات!

- بدم میاد از اینکه نمی تونم بدجنسی آدما رو به روشون بیارم!

- بدم میاد از اینکه بخوان سرم سوار شن!

- بدم میاد از اینکه منو احمق فرض کنن!

- بدم میاد از سادگیم!!

- آقاجون بدم میاد!! حرفیه!؟؟ بدم میاد دیگه!!

 

 

پی نوشت ۱: از خیلی چیزای دیگه هم بدم میاد که نمی تونم بنویسمشون!

پی نوشت ۲: به دنبال مخاطب خاص نباشید!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:28  توسط ایرن  | 

۸ صبح روز پنجشنبه به زور از خواب بیدار می شم..بیدار می شم که نه! بیدارم می کنند!! و من طفلکی رو جهت پسندیدن فرش راهی بازار می کنند! بازار تاحالا نرفتم! سوار مترو می شیم که بازار پیاده شیم.. اصلا مترو رو دوست ندارم...قیافه آدما همه خسته..لبا بی لبخند.. شلوارا بی اتو.. کفش ها بدون واکس..مانتوها چروک..بوی دود و عرق قاطی! همه کافین که تا چند روز کسل باشم! بی خیال می شم!! می رم تو نخ مامان و بابام که دارن از هر دری حرف می زنن!! با خودم فکر می کنم کاش من و شوهری هم ۳۰ سال بعد هیمن طوری باشیم و این همه حرف مشترک داشته باشیم...

ایستگاه ۱۵ خرداد پیاده می شیم. می رسیم به بازار.. انگار روی پیشونیمون نوشته که اومدیم فرش بخریم!! هرکسی ما رو می بینه به زور می خواد ما رو ببره توی مغازه فرش فروشی خودش!

کم کم داره از بازار خوشم میاد! کنار خیابون پر از دستفروشه: از ساندویچ تخم مرغ تا بادکنک و لوازم آرایش و گل مصنوعی و هرچی که دلتون بخواد!! داخل بازار فرش فروشا می شیم و همه فرش ها از اصفهان و قم و تبریز هیچ کدوم رو نمی پسندم..مغازه دارها کلافه می شن!! پدر و مادرم هم!!! بی خیال فرش می شیم و می ریم شرف الاسلام که میگن بهترین چلوکباب تهران رو داره! ۳ پرس چلوکباب برگ مخصوص می خوریم و از بازارگردیمون احساس رضایت می کنیم..اگرچه این بازارگردی هیچ نتیجه ای نداشت اما بالاخره من چلوکباب شرف الاسلام می خورم!!!

غذا که تموم می شه می خوام بیقه مغازه ها رو ببینم..از جواهری حاج ممدلی که قبلا ذکر و خیرش رو شنیده بودم تا آیینه و شمعدونای نقره چی که هوش از سرت می برن!! هم خودشون هم قیمتاشون!!

هرچی دلت می خواد از هر مارکی تو بازار پیدا می شه...انگار اعتماد اجتماعی اونجا بیشتر از مغازه های شمال شهره! کافیه بپرسی که آقا این مارکی که روی این جنس خورده واقعاْ اصله؟ که فروشنده بهت بگه که نه و  راهنماییت کنه که تو از کجا می تونی اصلش رو پیدا کنی..

به علت بی حوصلگی بابا جونم زود بازارگردی رو تعطیل می کنیم و میایم خونه و من توی این فکرم که یه روز با جیبی پر از پول برم بازار و کلی خرید کنم..

 

 

 

پی نوشت ۱: بازار=شرف الاسلام.

پی نوشت ۲: من همچنان فرش ندارم.

پی نوشت ۳: خونه هم پیدا نکردیم...

پی نوشت ۴: به زودی عازم سفریم به یه جای خوب..

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10:4  توسط ایرن  | 

دیشب من و شوهری و خواهر کوچیکه و یکی دیگه از دوستان دعوت داشتیم خونه "ر"  نامزد دوست صمیمی من! از سر کار خسته و کوفته رفتم خونه و شوهری شروع کرد قرقر کردن که بجنب! دیر می شه!! همیشه تو دیر می کنی!! چرا همیشه خانوما دیر آماده می شن؟؟...منم از ترس اینکه دیر نکنم تنتد تند آماده شدم و مثل دخترای خوب سر ساعتی که باید می رفتیم بیرون لباس پوشیده دم در بودم! دیگه یادم رفت بهش بگم آخه شوهری! پسر خوب تو یه پیرهن و شلوار می پوشی و ۲ تا پیس ادکلن می زنی آماده ای!! اگه تو هم قرار بود موهاتو سشوار کنی و آرایش کنی و لباساتو با هم ست کنی و گردن بند و گوشواره سرشو بندازی و کیف و پالتو و روسری شیک و پیک بپوشی (تازه از خیلی از کارا فاکتور گرفتم) می خوام ببینم که کی آماده می شی؟؟

بگذریم...این "ر" عزیز که ما خونشون مهمون بودیم در نواختن تمبک مهارتی داره که باید بیاید و ببینید!! اون قد که هیچ کسی در برابر اون آهنگای قر داری که می زنه نمی تونه مقاومت کنه.. شوهری منم در خوندن و حفظ بودن تمام شعرهای فولکوریک ایرانی!! مهارت مثال زدنی داره! القصه این زوج هنری شروع کردن به زدن و خوندن!! "ر" که با حضور قلب تمبک می زد و شوهری که با ریتم اون می خوند!      از عمو سبزی فروش شروع کردن! عمو سبزی فروش؟؟ بله؟ سبزی کم فروش بله؟ سبزی گل داره؟ بله! دردودل داره؟؟ بله!!!!!!!! اونا می خوندن و می زدن ما هم که همه ضعیف النفس اون وسط قر می دادیم!!   برفتم بر در شمس الاماره همونجایی که دلبر خونه داره!! آی لالای لای!! گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا!!! و بعضی از شعرای شهر قصه!! اون قدد زدن و خوندن و قر دادن که از نفس افتادن!! حالا قراره یه گروه درست کنیم بشیم شادی بخش محافل!! فکر کنم درامدش ار درامد الان من و شوهری حداقل ۲۰ برابر بیشتر باشه!!! (قیمت ارکسترهایی که واسه عروسی دیدیم و پسندیدیم زیر ۱ ملیون نیست!!! که تازه هیچم به گرمی شوهری نمی خونن و به قشنگی "ر" نمی زنن!!")

شب اما من به این فکر می کردم آدمی که شب ساعت ۲ بخوابه چه جوری می تونه ساعت ۷ بیدار باشه؟؟ که چون فکر کردم شدنی نیست تا ۷:۴۵ خوابیدیم و باز مدرسمون دیر شد!! حالا می گید چه کار کنیم!!!!!!!!!!!

 

 

 

پی نوشت ۱: از برگزارکنندگان این مجلس عیش و نوش سپاسگزاریم!! ( سارویکیجادیشب تلویزیون یه مسابقه نشون می داد که شرکت کننده یه جایی گفت مرسی!! مجری برنامه ام گفت قرار شد نگویید مرسی! بگویید متشکرم!!! واقعا یادت افتادم!! گفتم کاش برنامه رو نبینی حرص نخوری!!)

پی نوشت ۲: شعرها و آهنگای کوچه بازاری ایرانی را دریابید!! که به نفع خودتان است!! هم فال است و هم تماشا!

پی نوشت ۳: راستی پدر و مادرم واسم فرش خریدن!! اونم از نوع اوریجینالش که رفتن تا قم و فرش قم بخرن...طفلکا با کلی ذوق و شوق با اون مشخصاتی که من سفارش داده بودم فرش خریدن و اومدن..خسته از راه نرسیده فرش رو که باز کردن من گفتم "من اصلا اینو دوست ندارم و نمی خوام.." شوهری دعوام کرد که چرا زدم تو ذوقشون... ولی نمی شه چیزی رو که دوست ندارم به زور بردارم می شه؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 10:18  توسط ایرن  | 

تا حالا شده حرفی مدت ها توی دلتون مونده باشه و همیشه دلتون خواسته اون حرفو بزنید بعد یک شب تو خواب بالاخره اون حرف رو بزنید اون وقت صبح که بیدار شدید احساس کنید چه قدر سبک شدید؟؟

تا حالا شده یه برنامه ای رو بارها و بارها با دوستانتان بریزید و اون ها بارها کنسل کنند و دوباره اون برنامه رو دوباره بریزید و بعد قرقر کنید؟؟

تا حالا شده از این که خوب می خوابید احساس خوشبختی کنید؟

تاحالا شده از بی خیالیتون دچار دلشوره بشید؟

تاحالا شده دلتون برای یه جمع چهار نفره تنگ شه که بدونید شاید هیچ وقت دوباره اون جمع دور هم جمع نشن؟ اونم به فاصله چند خیابون از همدیگه؟

تاحالا شده دوباره عاشق کسی بشید که سالهاست عاشقشید؟

تاحالا شده حس کنید چه قدر پدر و مادرتون رو دوست دارید و چه قدر دلتون می خواد بیشتر خوب باشید؟ شده دلتون براشون واسه محبتاشون ضعف بره؟ که حس کنید چه قدر فرشته  و ماه هستند؟ که چه قد هیچ وقت که باید اون قدرها در مقابل خوبیاشون خوب نبودید؟

تاحالا شده حس کنید کلی مهربونی تو دلتون قلمبه شده که تا بیرون نریزید راحت نمی شید؟؟

تاحالا شده حس کنید دنیا جای بسیار قشنگیه؟؟؟

 

 

پی نوشت ۱: من امروز تمام این حسا رو با هم دارم...

پی نوشت ۲: امروز از اون روزایی است که من همه آدم ها رو دوست دارم.. به خصوص شوهری و پدر و مادرم رو..

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 10:2  توسط ایرن  | 

1- مردان خوب، زشت هستند.


2- مردان خوش قيافه، خوب نيستند.


3- مردان خوب و خوش قيافه به جنس موافق تمايل دارند.


4- مردان خوب، خوش قيافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند.


5- مرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي خوبند، پولدار نيستند.


6- مـرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي پولدار و خوبند، تصور مي كنـنـد مـا بـه دنبال مال آنها هستيم.


7- مردان خوش قيافه و بي پول، بدنبال پول ما هستند.


8- مردان خـوش قـيافه، كه آنچنان خوب نيستند و تا حدي به جنس مخالف علاقمندند، تصور نميكنند كه ما به اندازه كافي زيبا هستيم.

9- مرداني كه تصور مي كـنـنـد مـا زيـبـا هستـيم، به جنس مخالف علاقمندند، تا حدي خوش قيافه و پولدار هستند، آدمهايي ترسو و بزدل ميباشند.


10- مرداني كه تا حدي خوش قيافه هستند، تاحـدي خـوب هستند، مقداري پول دارند و سپاسگزار خدا هستند، به جنس مخالف علاقمندند، خجالتي هسـتند، و هرگز اولين قدم را برنمي دارند ( براي آشنايي پيش قدم نمي شوند).


11- مرداني كه هرگز قدم اول را برنميرارند، زماني كه ما پيشقدم مي شـويم، اتوماتيك وار علاقه را در ما از بين ميبرند.

 

 

 

پی نوشت ۱: این متن با ایمیل به دست من رسیده است.

پی نوشت ۲: شوهری من مورد شمول تبصره شماره ۴ می باشد. لذا بنده از این جهت بسیار مشعوف بوده و خداوند را سپاسگزارم.

پی نوشت ۳: همی گویم و گفته ام بارها "استثنا همیشه هست".. این شوخیارو جدی نگیرید..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 13:33  توسط ایرن  | 

بعضی کتابا با تمام کوچیکیشون اندازه یک مثنوی ۷۰ من حرف دارن.. اون قد که گاهی می تونن مسیر زندگی آدما رو عوض کنن.. برای من کتاب شازده کوچولو همون کتاب کوچیکیه که بزرگترین چیزای زندگیمو ازش یاد گرفتم...

هر بار این کتابو می خونم گریه می کنم..یاد حرف روباه می افتم"آدم اگر تن به اهلی شدن داده باشد باید پیه گریه کردن رو به تن خود بمالد".. و فکر می کنم زندگیم توی دوری از اهلی شدن و اهلی کردن افتاده.. اما هر اهلی کردنیم که اهلی کردن نیست آخه!!

و به زندگیم فکر می کنم... فکر می کنم به شوهری..به اینکه منو اهلی کرد..به اینکه منم اهلیش کردم؟؟ به اینکه مرز عادت و عشق کجاست؟؟ می ترسم...از روزی که ناخواسته بیافتم توی دام عادت!!! با تمام تنفری که ازش دارم.. شاید تنها چیزی که منو واقعا می ترسونه..برام از مرگم وحشتناکتره...

و قکر می کنم گل سرخ من از همه سر است.. چون من فقط به او آب داده ام..او را زیر حباب گذاشته ام و به شکایت او به خودستایی او و به سکوتش گوش داده ام..او گل سرخ من است.

شاید تا اهلی کردن هست جایی برای عادت نیست..شایدم هست..نمی دونم!

 

 

پی نوشت ۱: نمی دونم چرا هنوز حس نمی کنم بزرگ شدم..من یه جایی تو زندگیم جا موندم!! هنوزم گفت و گوی من عین گفت و گوی بچه ها با آدم بزرگاست!!

پی نوشت۲: باید یک عاشقانه آرام را دوباره بخوانم..باید!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 9:35  توسط ایرن  | 

صبح دیرت شده (که چیز تازه ای نیست..) میای سر کوچه و دستاتو میکنی توی جیبت و خوشحالی که هوا دیگه اون قدر سرد نیست..در کمال پررویی می خوای منتظر یک تاکسی بمونی که صندلی جلوش خالی باشه اما پا روی دلت می زاری و سوار یه پرایدی می شی که جلوش یه آقا سواره و عقبم ۲ تا آقای دیگه نشستن.. ۲۰۰ تومنی رو درمیاری و به آقای راننده می گی سر میرداماد پیاده می شی..کرایه همیشه ۱۵۰ تومنه پس منتظر می مونی تا ۵۰ تومن بقیه رو پس بگیری..راننده به روی خودش نمیاره و تو می گی که کرایه هر روز ۱۵۰ تومن می دی و قیمتش اینه..راننده با لهجه افغانی بهت می گه همینه.. کرایه اش ۲۰۰ تومنه!! و تو عصبانی می شی و می گی ۱۵۰ تومنه..آقایی که جلو نشسته به پشتیبانی تو میاد و یواش یواش دعوا بالا می گیره..راننده افغانی با اخم و تخم ۵۰ تومن بقیه پول تو رو می ده و تو فکر می کنی اگه افغانی نبود این همه کل کل نمی کردم..

راستی چرا؟؟ مگه نه اینکه تا مدت زمانی نه چندان طولانی ما هموطن بودیم؟؟ مگه جز اینه که افغانستان یه زمانی یه قسمتی از ایران بود؟؟ چرا حالا این همه از افغانیا حرصم می گیره؟؟ چرا کاری رو اگه هموطن خودم بکنه این همه عصبانی نمی شم و ممکنه از کنارش براحتی بگذرم ولی گذشتم در مورد اینا این همه کمه؟؟

حس انسانیتم کجا رفته؟؟ مگه نه اینکه بنی آدم اعضای یکدیگرند؟؟ شاید اون بنده خدا به اون ۵۰ تومن احتیاج داشت! چرا هر توجیهی که واسه خودم میارم دلم واسش نمی سوزه؟؟ مقصر کیه؟؟ من بی رحم شدم؟؟ یا........

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:27  توسط ایرن  | 

تا حالا شده دلتون برای خدا تنگ بشه؟؟

نمی دونم ولی من خیلی وقت ها دچار این حس می شم...نمی دونم وقتی از خودم دورم دلم تنگ می شه یا وقتی از خدا دورم؟؟ دلم می خواد بشینم و یه چند ساعتی مفصل با خدا حرف بزنم...می دونم خیلی وقت ها حرفایی بهش زدم که تو بهشتش کلی بهم خندیده!! به مثلا زرنگیام و این که وقتی ازش یه چیزی می خوام چه جوری یادش می افتم!! می دونم حتی خیلی وقتا دلش از دستم شکسته که چه جوری تا یه چیزی رو که می خواستم بهم داده منم کامل فراموشش کردم...

می دونم..می دونم.. شاید الانم کارم گیره که دلم براش تنگ شده...ولی هر چی باشه اون خداست!! من که خدا نیستم!! راستی اگه من خدا بودم جهانو یه جور دیگه می آفریدم..شاید چند تا دکمه ام روی کیبرد دنیا اضافه می کردم! دکمه" کنترل+زد "رو که حتما می‌ذاشتم!! نمی دونم شاید جهنمم حذف می‌کردم..شاید واسه بهشتم این قدر سخت گیر نبودم...شاید مو رو از ماست نمی‌کشیدم...شاید سر حساب کتاب صدام و هیتلر که می‌شد یادم می‌اومد اونا محصولن..محصول یه جامعه و خانواده بی عشق... شاید حتی واسه سرنوشتشون گریه می‌کردم...

شایدم الان چون خدا نیستم این حرفا رو می‌زنم!! مثل همه که وقتی کاره‌ای نیستن فقط شعار می دن..راستی اینم محظ یاداوری به خودم می‌گم:"خدایا من تو مهربونیت و این که تو خدای خوبی هستی شکی ندارم".. فقط خواستم یه ابراز وجودی کنم اونم چون دلم خیلی واست تنگ شده بود..

زود میام سراغت...قول می‌دم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 11:46  توسط ایرن  | 

نزدیک ناهار که می شه چون موسسه خلوته و خبری نیست همکارت خانون "م" میاد و پیشنهاد می ده که ناهارو بیرون بخورین و تو مثل همیشه اولین جایی که به ذهنت می رسه رو پیشنهاد می دی "کافه نادری"..

اولین باری که رفتی کافه نادری کی بود؟؟ سال اول دانشگاه بودی یا سال دوم؟؟.. سال دوم بودم با دوستام قرار گذاشته بودیم که بریم اونجا..شب اما من یه شوق عجیب داشتم...اون موقع تازه با شوهری آشنا شده بودیم و او می گفت اونجا جایی نیست که مناسب چند دختر دانشجو باشه.. اما تو می خواستی بری و مثل همیشه خواسته ات مورد احترام بود... اولین بار که جلوی رستوران از تاکسی پیاده شدی بوی خوش قهوه مستت کرد..وارد که شدین میز و صندلیای قدیمی توی ذوقت زد.. اما محیطش از نظرت هیچم بد نبود..چند تا پیرمرد دور یه میز..چند تا خانوم مسن پشت میز دیگر و بقیه اکثرا دانشجو که به نظرت باید دانشجوهای دانشگاه تهران بوده باشن... می دونی که استیکش معروفه...به گارسون ها نگاه می کنی که همه به قدمت بنای اونجان و با لباس های قرمز و لبخندی پهن چه قدر به نظرت شریف میان.. دستشویی اما خارج از رستوران و توی حیاطه..به قاشق و چنگال و کارد و بشقاب نگاه می کنی که هیچ کدوم شبیه هم نیستند و هر کدوم از یه مدلن ولی این بار توی ذوقت نی خوره...با دوستات گپ می زنی تا غذا آماه شه...هر کدوم از دوستات درگیر یک عشق که الان خدا رو شکر می کنی که هیچ کدوم به سرانجام نرسید...گارسون رو می بینی که سن پدربزرگت رو داره و دلت می خواد اون ۴ تا ظرف چدنی استیک رو از دستش بگیری و کمکش کنی..غذا روی میزه و تو با اشتها مشغول می شی.. هویج پخته و سیب زمینی و یه استیک بزرگ  پر از سس سفید و ظرف نون و یادت میاد قیمت استیک ۵ سال قبل ۳۵۰۰ بود که از نظرت نه گرون بود نه ارزون...غذا رو می خورین و گپ می زنین و گپ می زنین و گپ می زنین...موقعی که از در میاین بیرون فکر می کنی چه ساختمون اصیل و قشنگی...

بعد از اون هر چند ماه یه دفعه یه بار ناهارو اونجا می خورین..استیک می شه ۴۰۰۰ تومن..می شه ۴۵۰۰ تومن..می شه ۵۰۰۰ تومن و دیروز ناهار ۶۰۰۰ تومن..و با این حال فکر میکنی تنها جایی است که فکر می کنی به اندازه ای که پول دادی آش خوردی!!

 

 

پی نوشت ۱: اگه روزی روزگاری رفتین جمهوری که مبایل بخرین یا وسایل برقی کافه نادری رو فراموش نکنید... قهوه بخرید و اگه هنوز جایی برای خوردن دارید پیراشکی خسروی برید و یه دونه پیراشکی گوشتم بخورید..

پی نوشت ۲: سعی کنید قدرت تخیلتون رو زیاد کنید و جلال آل احمد و صادق هدایت و بسیاری از روشنفکرای این مملکت رو پشت اون میز و صندلیای قدیمی مشغول قهوه خوردن و گپ زدن و نوشتن احساس کنید..

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 10:25  توسط ایرن  | 

رفته بودم برای عروسی وقت بگیرم آرایشگرم میگه باید بیای سولاریوم!! عروس سفید دیگه مد نیست!! های روزگار کجا بود اون زمانیکه خانومای سفید و تپل و مپل رو همه می پسندیدند!! البته که اگه الان اینجوری مد بود حتماْ من سبزه و لاغر لاغر بودم!!!!!!!!!! چرا اینجوریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا من تازگی ها از تام هنکس این قد خوشم اومده؟؟ به خاطر فیلم نجات سرباز رایان؟؟ یا همون چند تیکه ای که از مسافت سبز دیدم!! یا مهم تر شاید چون شوهری دوسش داره؟؟؟

چرا حوصله کار کردن ندارم؟؟دست و دلم به کار نمی ره؟؟؟ چرا من که تو خونه این همه حوصله ام سر می ره صبح ها دلم نمی خواد از خونه بیام بیرون؟؟؟

چرا دوباره هوا این قد سرد شده؟؟؟ نکنه امشب پروازها کنسل شه و شوهری که ماموریته نتونه برگرده؟؟

چرا هرچیزی که من می پسندم همیشه گرونترینه؟؟؟ چرا اونجایی که واسه عروسی دیده بودیم و پسندیده بودیم از بقیه جاها که تقریبا همه مشابه بودن گرون تر بود؟؟؟

چرا دلم نمی خواد تاریخ مراسم رو عقب تر بندازم تا داییم اینا هم بتونند بیان؟؟؟

چرا یادم نمی یاد هوای آخر اردیبهشت چه جوریه؟؟ می شه تو باغ مراسم گرفت یا هوا هنوز سرده؟؟؟

چرا در گنجه بازه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 9:42  توسط ایرن  | 

راستش ما در دوران شیرین عقد بودن به سر می بریم..منتها از اول توافق کردیم که در این دوران واسه شناخت هرچه بیشتر شوهری بیاد خونه ما و در اتاق من یه زندگی نیمچه مستقل رو تجربه کنیم...

اما این دوران رو به اتمامه و ما حداکثر ظرف چندماه آینده باید کاملاْ مستقل شیم..واسه همین هم شروع کردیم به جست و جو اندر زمینه های: چه طور عروسی خود را هر چه باشکوهتر و هرچه کم هزینه تر برگزار کنیم؟؟ چه گونه می توان با مبلغی در خور توجه (البته از نظر من و شوهری) یه خونه در یه جای خوب رهن کامل کنیم؟؟ چگونه می توان هزینه های اضافی را حذف و یه ماه عسل رویایی به خود هدیه دهیم؟؟ و هزاران سوال مشابه دیگر تنها بخشی از تفکرات مغز ما را تشکیل می دهد!!

اما این چند روز ما همش دنبال این جور مسائل پیش پا افتاده بودیم!!! من به دنبال آرایشگاه.. من به دنبال لباس..من و شوهری به دنبال محلی برای برگزاری عروسی..من و شووهری به دنبال کسی که مراسم را برگزار کند!! و حالا حسابی در این زمینه توانمند شده ایم!! علاقه مندان می توانند برای اطلاعات بیشتر با وبلاگ اینجا ایران من زن تماس حاصل نمایند...

اما!!!

در انتخاب آرایشگاه مشکلی ندارم می رم همون آرایشگاهی که واسه نامزدیم رفتم و کلی خوشگلم کرد!! واسه لباسم فعلا نمی خوام فکری کنم!!! گشتن دنبال خونه رو هنوز شروع نکردیم و چون خونه نداریم هنوز تبعا من هنوز جهازم ندارم حالا نمی دونم می رسم تو ۳ ماه همه این کارا رو بکنم یا نه؟؟ اما اعتماد به نفسم بالاست...و مهم تر از همه خدا هم هست!! قراره گاهی ما رو بقل کنه تا خسته نشیم..

 

 

پی نوشت ۱: آی ایهاالناسی که عروسی را برگزار کرده اید و خانه را خریده اید و به خانه خود نقل مکان کرده اید خوش به حالتان..اگرچه این دوران و این بدوبدوها هم شیرینی خودش رو داره..

پی نوشت ۲: اینم از شوخی با رئیس جمهور در امروز: احمدي نژاد: با برنامه ريزي دقيقي كه كرده ام تا پايان دوره رياست جمهوريم همه مردم ايران تحت پوشش كميته امداد قرار ميگيرند. راستی آقای رئیس جمهور اصلا نگران نباش..هزینه خونه و جهاز و برگزاری عروسی اصلا رقم قابل ملاحظه ای نیست..همون مردم لبنان و فلسطین و ..فعلا در اولویت قرار دارن!! تو خودتو ناراحت نکن!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 9:41  توسط ایرن  | 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند..... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ....
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي...
براي ازدواجش ــ در هر سني ـاجازه لازم است ولي تو هر زماني بخواهي ....
به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني!

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ....
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني .....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد. ....

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر....

و هر روز او متولد ميشود؛عاشق مي شود ... مادر مي شود. پير مي شود
و ميميرد ...

وقرن هاست كه اوعشق مي كارد و كينه درو مي كند

چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان
جواني بر باد رفته اش را مي بيند

و در قدم هاي لرزان مردش ، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن

و درد هاي منقطع قلب مرد ، سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده
و پيري مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد.
 
 
 
پی نوشت ۱: نویسنده این مطلب را نمی شناسم.
پی نوشت ۲: همه مردها اینگونه نیستند از جمله شوهری من..
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:48  توسط ایرن  | 

 

این فقط یک نظر و یک تجربه شخصی است..

 

من فکر می‌کنم که وقتی قلب یک زن پر باشه از عشق و محبتی که می‌خواد (که البته هم مقدارش و هم چه جوری بودن این عشق از هر آدم نسبت به آدم دیگه فرق می‌کنه) دیگه این خانوم به حد اشباع رضایت می رسه و خیلی از مشکلاتی که در شرایط عادی آزاردهنده‌ است اون قدرها اذیتش نمی‌کنه..

اما امان از وقتی که قلب یه زن خالی باشه...خب مسلمه که این جای خالی باید پر شه و چون هر جور پرکردنی کاذبه پس هیچ وقت به حد اشباع نمی‌رسه و خانوما همیشه در حال ناراضی باقی می‌مونند..اون وقته که از زبون زنا می‌شنوی: جواهرای مینا رو دیدی؟؟ پالتوی جدیدی که سارا خریده؟؟ ما چرا تابستون آنتالیا نرفتیم؟؟ مرجان اینا دارن میرن شام لوپه تو...مادر شوهر صدف سر عقد سرویس ...ملیونی کادو داد.... و خیلی حرفای دیگه که در ظاهر بسیار سطحیه اما به نظر من می‌تونه عمق نارضایتیه یه زن رو نشون بده...هرچند که حتما این وسط استثنا هم هست چون که زندگیه آدما فرمول بردار نیست اما به هر حال این می‌تونه یه قائده کلی باشه... (مثلا هستند زنایی که اگه شوهرشون دنیا پول و عشق هم به پاشون بریزه بازم ناراضی‌ان مثل اژدهایی که تو این پست ساروی کیجا ازش حرف زده شده!!)

زندگی زناشویی اگه پر از عشق باشه دیگه اون قدر لازم نیست که پر از پولم باشه ولی این اصلا به این معنا نیست که پول چیز بدیه یا بی‌پولی خانومایی که شوهرای خوب دارنو اذیت نمی‌کنه..این فقط به این معناست که عشق آستانه تحمل آدمارو می‌بره بالا..

 

 

 

 

 پی نوشت ۱: اینو واسه این نوشتم که تو وبلاگ یکی از دوستام راجع به جهیز و این حرفا!! اومده بودن و نظرای آزار دهنده گذاشته بودن..بعد در جواب یکی از دوستان گفته بود که در زمان ازدواج ایشون شرط ازدواج دوست داشتن ۲ تا جوان بوده است و لاغیر.. و این البته به نظر من زمان نمی شناسد و در هر دوره ای می تونه مصداق داشته باشه..

پی‌نوشت ۲: من قلبم پره...

پی نوشت ۳:‌ کاش مردا این نکته رو می‌دونستن...

پی نوشت ۴:‌ قلب همه زنای دنیا تا همیشه پر باد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 10:55  توسط ایرن  | 

امروز مصادف با اول بهمن دومین سالروز کارمند شدن منه...روزی که به نظر من هر آدمی تازه وارد اجتماع می شه... روزی که تنهایی وارد محیطی می شی که می دونی جز تو همه با هم آشنان..روزی که می دونی جز درسای دانشگاهی که اونم مطمئن نیستی چه قدر به دردت می خوره هیچ چیز دیگه ای بلد نیستی.. می دونی که سر و کارت همش با کامپیوتره..همون چیزی که تو فقط بلد بودی باهاش آهنگ گوش کنی یا فال بگیری یا فوقش ایمیلت رو چک کنی... با سلام و صلوات توی این کار انتخاب شدی اونم از بین آدمایی که همشون از نظر تو برای این شغل مناسب تر بودن..نه تجربه کاری به اون شکل داشتی نه مهارت فوق العاده ای.. به نظر خودت تنها دلیلی که تو رو انتخاب کردن درس خوندنت تو یه دبیرستان خوب بود..همین!

اما سعی کردم..با تمام وجود.. سعی کردم همه چیزرو یاد بگیرم و یاد گرفتم..اونقدر که بعد از گذشت چند ماه نه تنها ایرادای نرم افزاری رو بر طرف می کردم بلکه در مواردی ایرادای سخت افزاری رو هم می تونستم برطرف کنم!!!! جای خودم رو زود پیدا کردم که البته فکر می کنم فضای دوستانه محیط کاریم بی تاثیر نبود.. همه کمکم کردن.. همه هر کاری بلد بودن با کمال میل بهم یاد دادن و هر کاری که از عهده اش بر نیومدم به جام انجام دادن..و من با کمک همه شدم یه کارمند موثر.. یاد گرفتم که نباید از اول همه چیزو بلد بود..می شه با اعتماد به نفس خیلی کارا رو انجام داد...

حالا با تمام احترامی که برای خانومای خونه دار قائلم ولی معتقدم هر خانومی باید تجربه کار در بیرون از خونه رو داشته باشه.. کار فقط کار نیست و مهارت زندگی کردنم بهت یاد می ده.. یاد می گیری با هر کسی چه طور برخورد کنی و چه طور زندگی کنی... پس زنده باد به همه خانومای کارمند..همه خانومایی که علاوه بر کار خونه در بیرون از خونه ام کار می کنن..زنده باد..

 

 

پی نوشت ۱: من چند شبه بی خوابم... منی که سرم رو بالشت نیومده خواب بودما!! خیلی بی خوابی سخته!! آی آدمایی که خوب می خوابید قدر خوب خوابیدن رو بدونید که نعمتی است که تا مثل من از دستش ندید قدرشو نمی دونید...

پی نوشت ۲: این بی خوابی یه طرف مهربونی شوهری یه طرف.. این مهربونیش تو بی خوابیم تمام کمبود خوابم رو جبران کرده..فکر کن شوهری که از صبح خورشید نزده سر کاره و شب دیر وقت می یاد خونمون نصف شب به من می گه اگه خوابت نمی بره بریم منچ بازی کنیم!! طفلک تا صبح پا به پای من بیدار بود..صبحم منو خوابوند بعد طفلک خودش رفت سر کار.. ما چاکریم..

پی نوشت ۳: یا ایها الناس من یکی دیگه از دوستای قدیم ندیمم رو پیدا کردم ولی هنوز نتونستم باهاش حرف بزنم..۸ سال با هم روی یه نیمکت درس خوندیم و بعد یهو واسه هم غیب شدیم!! البته دعوایی در کار نبود!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 13:11  توسط ایرن  |