تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

سلاممممممممممممم

سال نو مبارک.. از ته ته ته دلم آرزو می کنم که امسال سالی پر از برکت و عشق و شادی برای تکت تک شما باشه... دلم برای همتون تنگ می شه..خیلیم تنگ می شه..دوستون دارم یه دنیا..به امید اینکه در سال ۱۳۸۷ به همه آرزوهاتون برسید..توی این ۲ ماه و خورده ای که با شما بودم خیلی چیزا ازتون یاد گرفتم! خیلی بهتون عادت کردم..اگر یه روز وبلاگتون رو نخوونم انگار یه چیزی کم دارم..

خوشحالم..خوشحالم که اینجا خونمه و شما همسایه هام هستین.. این گل به رسم دوستی و عشق تقدیم به همه شما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:52  توسط ایرن  | 

- اگه یه دختر دیدین که سر به هوا تو خیابون راه می ره و همش حواسش به این ور اون وره اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدین که پشت ویترین مغازه ها با لذت مشغول دید زدنه اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدن که حال و هواش مثل هوای بهاری متغیره اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدین که زود به هیجان میاد و تنها می خواد به جنگ همه بدی ها بره اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدن که پول رو یه ریال یه ریال جمع می کنه و صد تومن صد تومن خرج می کنه اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدین که با دیدن ماشین عروس و کالسکه بچه از خود بی خود می شه اون دختر منم..

- اگه یه دختر دیدین که عاشقانه خانوادش رو دوست داره اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدین که اگه خوابش جلو و عقب شه بداخلاق می شه شک نکنید که اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدین که زود از کوره در می ره و زودم همه چی یادش می ره خوب اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدین که با لباسای شیک و پیک و آرایش کرده وسط مهمونی با صدای اذان دنبال جانماز می گرده اون دختر منم!

- اگه یه دختری رو دیدین که از مرگ مثل سگ می ترسه اون دختر منم!

- اگه یه دختر دیدین که دنبال قاصدکا راه می افته و لای جزوه های دانشگاش بنفشه خشک میکنه و توی کلاس با بچه ها ایکس و او بازی می کنه خوب منم دیگه!

- اگه یه دختری دیدین که شوهرش رو مجبور می کنه توی خونه با هم چهاردست و پا مسابقه بدن تا ببینن کی زودتر می رسه اون دختر منم!

- به قول همسرایان اگه یه دختر لوس دیدین! و به قول دوستان یه دختر خیلی خیلی مهربون که دلش به عشق مردمش و تمام مردم دنیا می تپه اون دختر منم..

 

 پی نوشت ۱: این یه بازی بود! شما خودتون رو چه جوری معرفی می کنید؟؟ اگه اهل بازی هستید بسم الله..

بازی دوم:

همین الان دیدم که مبی جونم من رو به یه بازی جالب دعوت کرده! استقبال می کنیم.. چه کسانی در سال گذشته در زندگی من تاثیرگذار بودند؟

- مادرم.. که مثل یک کوه پشتم بود..نذاشت آب توی دلم در بدترین شرایط تکون بخوره...

- خواهرم که علیرغم دعواهای خواهرانه همیشگی از هیچی برام کم نذاشت..

- پدرم که هنوز هر شب برای این که من دارم می رم گریه می کنه..

- دخترخاله ام که وقتی اون ضرر مالی برام پیش اومد از اینگلیس بهم با مبایلش تلفن کرد و فکر کنم حقوق یه ماهش رو بابت او تماس داد..فردای عقدمم صبح زود هدیه اش به دستم رسید..

- شوهری که با عشق همیشگیش بهم گفت توی هر شرایطی دوسم داره..

- پدربزرگم که بهم نشون داد چقدر به اطرافیانم عشق می ورزم..

- دوستانم به خصوص مریم و سلمه و منا و مهشید

- دوستای وبلاگستانم که باعث شدن وبلاگ نویس شم: سارویکیجا..زهرا..شیلا..بلفی..

- دوستایی که بعد از اینکه وبلگ نویس شدم حمایتم کردن و دوسم داشتن و کلی کمک کردن..خود مبی که با یه نظر خصوصی کلی باعث شد رویه ام رو عوض کنم..سالاد و حسام و شیوا و ماری که همیشه وبلاگم رو خوندن..

- مهم تر از همه..عزیز تر از همه خود خدا!!!!!!!!!!!!!!! بیشتر از همه کمک کرد...بیشتر از هم تو زندگیم تاثیر مثبت داشت..همین جا ازت تشکر می کنم خدایا از تو و یکی از بندگان شایسته ات حضرت علی ممنونم..خیلی کمک کردین..خیلی

 

پی نوشت ۲: آی دوستای وباگستان: حسام..سالاد..شیوا..نوشین جون جونم.. ماری..شیلا .. شکیبا همه و همه به این بازی دعوتید...هر کسی که دوست داره که هیچ اوناییم که دوست ندارن باید چی؟ استقبال کنن..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:49  توسط ایرن  | 

این روزها روزهای بولت بولت نوشتن است... این روزها روزهایی است  که در هر ساعت از زندگی من اتفاقات عجیب و تازه رخ می دهد... این روزها روزهای پر مشغله ای است... این روزها هر روز که فکر می کنم چه می نویسم چیز دیگری می نویسم!!!!!!!!!!!!!!!!  به عنوان مثال دیروز  و امروز من:

دیروز: از سر کار می رسم خونه..هرروز غم بیکاریمم می یارم خونه.. توی خونه مامانم غرغر می کنه که از دست سخت گیریام ذله شده و باید بالاخره بریم فرش بخریم!!! شب اما عروسی دعوتم... مامانم می گه عروسی واجب تره یا زندگیت؟؟ همون موقع دوستم زنگ می زنه که برای عروسی برادرش دیر نرسم... عادتمه که هم خدا رو می خوام هم خرما گاهی اوقات خرم با خدا و خرما می خوام!!!...همه باید راضی باشن... ناهار نمی خورم..مانتویی که نصفه درآوردم رو می پوشم و با مامانم و بابام می ریم که فرش بخریم... فرش فروشی ترمه توی دولت رو اتخاب می کنیم و من بالاخره فرش مورد علاقه ام رو پیدا می کنم...مامان و بابام نفسی به راحتی می کشن... میام خونه... نمازم رو نخوندم... می بینم که غذا شده با همون غذای نمازم سیر می شم!! می پرم توی حموم... یه دوش سرسری می گیرم و از خستگی توی وان ولو می شم..می ذارم آب تیز تیز بخوره رو بدنم...آب تنم رو می سوزونه...می یام بیرون.. لباسم رو می پوشم و با دقت آرایش می کنم...انگار هیچ کاری مهم تر از آرایش کردن نیست... در جعبه سایه رو باز می کنم و همرنگ لباسم سایه ای رو انتخاب می کنم...ریمل می زنم...با یه خط چشم نازک..توی آینه نگاه می کنم بازم ریمل می زنم...شوت روژگونه رو بر می دارم و لبخند می زنم و روی گونه هام رژگونه می زنم... کفش های پاشنه بلند را بر می دارم و به خودم توی آینه نگاه می کنم! رژ لب خوش رنگی رو با یه برق کمرنگ به لبام فشار می دم... غم بیکاری فراموشم می شه... عطر آرمانی کد رو روی خودم خالی می کنم و سوار آژانس می شم...توی عروسی یه بند قر می دم! انگار نه انگار که از صبح یه سر سرپام!! اون قد سر به سر همه می ذارم و می گم می خندم که توی ماشین شوهر مریم میگه این دوستت تا حالا کشف نشده بودا! چه قد شیطونه... بیکاری رو فراموش می کنم... نزدیک ۱ شب می رسم خونه..با حضور قلب! اتاقم رو مرتب می کنم و آرایشی رو که اون همه با دقت انجام دادم رو می شورم و مسواک می کنم و می خوابم..بیهوش می شم..

امروز: به زحمت از خواب بیدار می شم...درست مثل همیشه! دیرم شده! درست مثل همیشه.. میام موسسه از راه نرسیده مدیرعاملمون صدام می کنه توی اتاقش......... می گه بیلان کاریم رو نگاه کرده و بسیار بسیار ازم راضی بوده.. می گه نمی خواد منو از دست بده..می گه نظرم با یه مدت دیگه کار داوطلبانه چیه؟ می گه اگه پروژه ای بیاد حتما باهات قرار داد می بندیم.. می گه فعلا دنبال کار دیگه ای نباشم.. و من احساس رضایت و آرامشی عمیق می کنم... گور بابای بیکاری... گور باباش! و من از ساعت های بعد خبری ندارم اما ایمان دارم که چیزهای جدید و خوب در راهند..

پی نوشت۱: شوهری ماموریت بندر امام بود و لذا عروسی رو تنها رفتم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:2  توسط ایرن  | 

  1. در پی غم و غصه بی حدی که در پی بیکار شدنم ایجاد شده بود و به علت تالمات روحی شوهری در یک عملیات انتحاری من رو به شمال کشور برد!! پنجشنبه ۵ صبح راه افتادیم و ۹ صبح شمال بودیم از اون ورم شنبه ساعت ۱۲ راه افتادیم و عصری خونه بودیم... این سفر خیلی به جا بود...
  2. ما قراره بریم خونمون و آینه و قرآن ببریم... به جز آینه و قران و برنج چیز دیگه ای هم برای اسباب کشی لازمه؟؟؟
  3. دیروز آخرین روز از ماه صفر بود..من پیرو یه عادت قدیمی آخرین روز ماه صفر رو قبل از اذان صبح به در مسجد می رم... یادش بخیر یه دخمل خاله دارم که الان ایران نیست..تا بود با هم می رفتیم....خیلی حس و حال خوبی به هم دست می ده... یه احساس آرامشی که هیچ جوری نمی تونم بیان کنم.. راستی شوهری هم با من اومد!
  4.  کم کمک دارم برای کارای عروسی و خرید وسایل خونه و اینجور حرفا دلشوره می گیرم...
  5. برای کارت عروسی کسی پیشنهادی نداره؟؟؟
  6. انگار در خونه ی ما یه بمب ترکوندن!!! خونه یاداور صحنه هایی از جنگ جهانیه! خونه تکونی هم فعلاْ خبری نیست..
  7. بعضی چیزا با عذرخواهی از دل آدم در نمیاد.... اگه یه کسی بدونه و مطمئن باشه که یه کاری ناراحتم می کنه و اون کار رو انجام بده حتی با عذرخواهی هم دلخور می مونم...
  8. قربون برم خدا رو یه بام و دو هوا رو! (مخاطب خاص دارد)
  9. عین بچه کوچولوها کوچکترین چیزی ناراحتم می کنه!!! اون وقت اگه از دست اعضای خونواده ناراحت باشم هی می گم من فقط ۲ ماه دیگه اینجاما قدرم رو بدونید!! نه اینکه خیلی تحفه ام!
  10. برای عید نمی دونم چه کار کنم...عقد بودن این مشکلاتم داره دیگه!! من برم خونه شوهری؟ شوهری بیاد خونه ما؟؟ هردومون بریم یه جای دیگه؟؟؟ چه کار کنیم؟؟
  11. من رای می دهم!!! همراه شو عزیز! همرا شو عزیز! کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود!!
  12. خیلی وقته دنبال کارتون اسکروچ می گردم... هرچیم می گردم پیدا نمی کنم! کسی خبر از این کارتون داره؟؟؟ از آهنگ همشاگردی سلام چی؟؟
  13. من نمی دونم حق کپی رایت ۱۳ تایی نوشتن برای کیه؟ اما برای اینکه حقوق کسی ضایع نشه شماره حساب بده تا مبلغ رایت را به حسابش واریز گردانیم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:6  توسط ایرن  | 

به آقای ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د

سلام رئیس جمهور منتخب ایران! اگرچه این نامه هرگز خوانده نخواهد شد اما می نویسم! تا برای آیندگان درس عبرتی باشد!!! نمی دانم ملت ایران به عقوبت کدامین گناه باید این شرایط را تحمل کنند؟؟ شرایطی که فقط با دستان هنرمند تو برایشان رقم خورد...

من پس از گذراندن غولی به نام کنکور در یک دانشگاه  خوب مشغول به تحصیل شدم...اون قدر درسم خوب  بود که یکی از استادانم در سال آخر من رو به یکی از موسسات فعال جامعه مدنی معرفی کرد تا در جهت زدودن فقر!!!! به میهنم خدمت کنم!! و من ۲ سال است که در جای جای این سرزمین غم مردم را حداقل می دانم!! نمی دانم می دانی نوده کجاست یا نه؟ نمی دانم اسم میانلات و بامسی و دیسر و گاورمک و واچ کلایه به گوشت خورده یا نه؟ نمی دانم که  می دانی برات علیا کجاست؟ نمی دانم در همین تهران خودمان پایت به محله صابون پزخانه باز شده است یا نه؟ اما من روزگاری را با فکر مردم این روستاها و شهرها و محله ها گذراندم... من دختری جوان بودم! اما جانم را در دستم گرفتم و در باغ اذری که محل پخش کراک ایران است ماه های گرم تابستان رامزه مزه کردم!! من حتی ۲ شب مانده به مراسم عقدم نیز باغ آذری بودم! من و ما و خیلی از فعالان دیگر تلاش کردیم و عرق ریختیم تا شاید فقط شاید مردم سرزمینمان قدری فقط قدری آسوده تر باشند!!! اما اینک به لطف تو و به لطفی که به جامعه مدنی داری من و همه همکارانم به جز غم بیکاری باید غم مردم را هم به خانه هایمان ببریم...بدون کوچکترین امیدی... شاید مطمئن شده ای که قیامتی در کار نیست که این چنین راحت می تازانی! شاید!!!

 

 

پی نوشت ۱: من از آخر اسفند یک بیکارم! من بیکارم...بیکارم..بیکارم

پی نوشت ۲: دلم گرفته..دلم عجیب گرفته است..مثل آنکه تنهایم...چه قدر هم تنها!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 10:9  توسط ایرن  | 

اگه قرار بود به جای انیشتن باشید چه جمله‌ای به همگان می‌گفتید تا همیشه به یاد داشته باشند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:45  توسط ایرن  | 

- من می خوام حتما در انتخابات شرکت کنم...فکر می کنم با شرکت نکردنم در انتخابات ریاست جمهوری به جای اینکه مخالفتم شنیده شه وضعیتم صد بار بدتر شده..من نوجوونی و جوونیم در دوران ریاست خاتمی سپری شد که اگرچه ریاستش بی اشکال نبود اما در مقایسه با ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د بسیار کم اشکال بود... منتظر می مونم تا ببینم ائتلاف اصلاح طلبان چه کسانی هستند... فکر می کنم شاید انتخاب اصلاح طلبان فضا را تا حدی سبکتر کنه..

- گاهی وقت ها آدما که مریض می شن یا وقتی می خوان برن سفر یا وقتی خدایی نکرده برای همیشه از دستشون می دی تازه می فهمی چه قدر برات عزیزن... خدا سایه همه پدربزرگ ها و مادربزرگها و پدرها و مادرها رو از سر اونایی که دارن کم نکنه... پدربزرگم بیمارستانه..شکر خدا مشکلش جدی نیست اما دیدنش روی تخت بیمارستان تازه به من فهموند چه علاقه باورنکردنی تو دلم بهش دارم... با چه عشق عجیبی دوسش دارم..چه قدر برام عزیزه..

- به نظر من مهم تعهدی است که آدم ها توی دلشون به هم دارن.... حلقه دست کردن یا نکردن نمی تونه مصداق تعهد داشتن یا نداشتن باشه...

- نفهمیدیم چی شد قلیون ممنوع شد!!! بازم نفهمیدیم چی شد که آزاد شد!!! همون طور که نفهمیدیم چی شد یه روز گفتیم زنده باد ش.ا.ه و یه روز گفتیم مرگ بر ش.ا.ه!!!!! دیشب تو فرحزاد صدای قل قل قلیون همه جا شنیده می شد... البته که من به شخصه هیچ علاقه ای به این وسیله ندارم و هیچ وقتم فلسفه هی فوت کردن و کشیدنش و لذتش رو نفهمیدم!!!!!! ایضا چی شده که بگیر و ببندا کمتر شده؟؟؟ چرا بوت توی شلوار دیگه مستهجن نیست!!؟؟ اینجا چه خبره؟ باز قراره چه بلایی سرمون بیارن؟؟؟

- شده گاهی توی سرتون اون قدر فکر باشه که کلتون به حد انفجار برسه؟؟ دیروز زیر دوش حس می کردم سرم داره منفجر می شه.... سرم شده مثل کامپیوتر از صبح با یه ماشین حساب بعضی وقتها هم دستی مشغول حساب کتابم!!

- وقتی مامانم می گه باید نم نم لباس زمستونیات رو ببری خونه خودت عصبانی می شم...دلم می خواد دو زیست باشم... از طرفی میل به داشتن زندگی مستقل و از طرفی دوری از خانواده همش منو دچارر سردرگمی می کنه...

- آریا دخت!!! تمام تلاشت جهت عصبانی کردن من بی نتیجه بود!! من فقط به کامنتای بی معنیت می خندم و دکمه حذف رو می زنم!

- می خوام یه کار جدید کنم!!! یه فکر جدید! یه کار جدید و سرنوشتی جدید!! به تازگی فکر می کنم..به نوروز فکر می کنم! و به هفت سین فکر می کنم! به این که سال دیگه خونه خودمم و اینکه هفت سینم زیباترین هفت سین ایران زمین خواهد بود..

 

 

پی نوشت: خوشحالم که می نویسم...خوشحال!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 14:53  توسط ایرن  | 

خوب من از طرف نوشین عزیز به یه بازی دعوت شدم! مقررات این بازی از این قرار است که ۷ تا آهنگی که شما را در لحظاتی از زندگیات تحت تاثیر قرار داده و تکانتان داده است را با ذکر تکه ای از آهنگ و خواننده آن بنویسید.. این آهنگ می تواند پاپ یا کلاسیک باشد...

خوب من به ترتیب زمان می نویسم!!!

۱. اولین آهنگی که آهنگ بچگی های من بود و منو تا آسمون می برد این بود:

ای قشنگ تر از پریا تنها تو کوچه نری یا           بچه های محل دزدن عشق منو می دزدن.. 

این آهنگ رو شهرام شب پره خوونده بود و من توی ۴ سالگی عشقی که توی این آهنگ بود رو می فهمیدم...

۲. دومین آهنگ وقتی بود که راهنمایی می رفتم و توی راه کلاس زبان (اون موقع میلاد می رفتم) راننده سرویسمون (علی آقا) برامون این آهنگ رو می ذاشت و من که تازه نوجوون شده بودم را وارد عوالم دیگه می کرد..

ستاره های سربی    فانوسکای خاموش    منو هجوم گریه      از یاد تو فراموش....

این آهنگ به یادماندنی ابی بود که هنوزم دوستش دارم...

 ۳. سومین اهنگ وقتی بود که دبیرستان می رفتم و برای کنکور درس می خوندم!!! اون موقع که فکر می کردم تنها مشکلی که دارم دانشگاه رفتنه و اگه دانشگاه برم دیگه هیچ مشکلی توی زندگی ندارم و خوشبخت خوشبخت می شم... اون موقع این آهنگ سیاوش قمیشی آرومم می کرد...

من همون جزیره بودم      خاکی و صمیمی و گرم     برای عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم !   

۴. با شوهری آشنا شدم..شوهری منو دوست داره و منم شوهری رو دوست دارم...در اوج شکوفایی ۲۱ سال دارم..تولدمه...داریم از گردنه بر می گردیم...ساعتی که دوست داشتم رو شوهری برام خریده و منو کلی سورپرایز کرده...امید می خونه:

ای گل رویایی        ای مظهر زیبایی       تو عروس شهر افسانه هایی    عاشقت می مونم قدر تو رو می دونم         نیاد اون روزی که بی تو بمونم..

۵. می خوایم عقد کنیم...نامزدیمون نزدیکه...دنبال یه آهنگ برای تانگو هستیم..هر دو با هم تصیمیم می گیریم که این آهنگ گوگوش آهنگ تانگوی ما باشه:

برای خواب معصومانه عشق   کمک کن بستری از گل بسازیم       برای کوچ شب هنگام وحشت    کمک کن با تن هم پل بسازیم...

۶. شب نامزدیمونه..هردو داریم با نشاط بالا و پایی می پریم.. چشمامون تو چشم همه و دستامون تو دست همدیگه با هم یک صدا با امید می خونیم:

اگه دنیامو بخوای من به تو نه نمی گم        خواب شب هامو بخوای من به تو نه نمی گم          آسمونم رو بخوای من به تو نمی گم             اگه جونم رو بخوای من به تو نه نمی گم..

۷. توی پیچ های جاده شمالیم! اولین سفر مشترک.. باور نداشتیم که می گفتند بعد از جاری شدن خطبه عقد علاقه ها صد برابر می شه و شده!! زندگی شیرینه...بغل اونی که دوست داری نشستی و توی جاده زیبای شمال به آهستگی می رونید...ضبط ماشین می خونه:

این عروس اگر از بهتریناس دومادمونم از اون داماداس!     عروس خانوم نبرده باشی از یاد که صد بوسه بدهکاری به داماد!!!

 

 

خوب با تشکر از نوشین جون که منو به این بازی دعوت کرده منم سارویکیجا و بلفی و شیوا و ماری و سالاد و شیلا و مبی و هرکسی که از این بازی خوشش اومده رو به این بازی دعوت می کنم...بازی جالبیه بهش فکر کنید..

 

پی نوشت ۱: امروز تولد شوهریه....خوش آهنگترین شعر زندگی من!! اگر گاهی تلخ اگر گاهی شیرین اما همیشه دوست داشتنی.... من ندانم که کیم!! من فقط می دانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 10:0  توسط ایرن  | 

- بم! زیر سایه آوار! شهری که گویی خاک مرده بر آن پاشیده اند... ارگ قدیم ویران شده و داربست های زرد زشت نشان می دهد که مثلاْ می خواهند خرابه ها را از نو درست کنند!! (ارواح عمه اشان)!!!! در ۲۰ کیلومتری همین بم ارگ جدیدی ساخته اند که باید بیایید و ببینید!!!بسیار شیک و امروزی!!! با انواع و اقسام امکاناتی که من توی تهرانشم ندیدم!!! و اصول شهرسازی که واقعا انگشت به دهن می گیرید که اینجا ایران است؟؟؟ بم است؟؟؟ شهری که زلزله دیده است؟ یا اروپا است!! و فقر مردم و اینکه عزیز از دست داده اند غم عالم رو به دلت می ریزه... ولی در مجموع تجربه جالبی است!!! توی فرودگاه بمم حالت بهم می خوره!! آخه از ترس اینکه مواد همراه نداشته باشی!!! تا ناکجاآبادها را هم می گردند!!!

- خوب من مشغول جهاز خریدنم! البته منظور از من مامان جانمه!!! این مدت که من نبودم وسایل مربوط به تخت خوابمون رو خریده (دشک و بالشت و پتو و....)! و یه خورده ظرف و ظروف!!

- دیشبم یه شب عجیب وغریب بود!! شوهری و من سرشار از احساسات متناقض بودیم!! یه خورده مشکلات داشتیم! دلمونم واسه هم تنگ شده بود!! یه سری اتفاقات عجیب غریبم افتاد آخرش می خواستیم بگیم زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در آبد!!! (خودمم نفهمیدم چی کفتم!!)

- آی تو بم اعصابم خورد شد!!!! تا حالا شده رزروشن هتل اونم توی بم!!!! (قصد توهین به بمی های عزیز رو ندارم..) ازتون خواستگاری کنه!!! قیافه من و همکارام دیدنی بود!! مردم اعتماد به نفس دارن!!! خلاصه اش این  که همکاران تا آخر برای ما دست گرفتن!!!! شدیم مضحکه عام و خاص!!!!

- خوب فردا شوهری دنیا میاد!!!!!!!!!!!!!!! هورا!!!!!!!!!!!!!!!!!! خواهر شوهریم که با شوهری دوقلو هست طبیعتاْ فردا دنیا میاد!!!!!!!!!!!!!!!! تولدشون مبارک!

-  من به یه بازی دعوت شدم! شاید پنجشنبه این بازی رو انجام بدم!

- آها این ۲۳ تا کامنتم خیلی چسبید! ممنون از همه دوستای گلم

 

 

پی نوشت ۱: دلم گرفته....دلم عجیب گرفته است...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:37  توسط ایرن  | 

- من خونه دارم....از۱۰ اسفند کلید خونمون دستمونه....خونمون بزرگه..خونمون قشنگه..خونمون کلی پنجره داره...از خونمون کوه ها قشنگ پیدان...خونمون آشپزخونه اپن با کلی هالوژن داره...من خونمون رو دوست دارم...می خوام به امید خدا یکی از اتاق خوابا رو سنتی بچینم.. تار شوهری رو بزنم به دیوار و با گبه و صندلیای تپلی با روکش گلیم خوشگلش کنم... شوهری می گه قلیونم بذاریم که من اصلاْ دوست ندارم!! همه کساییکه برای اولین بار خونه دار  می شن مثل من هیجان زده می شن؟؟؟؟

- من دارم جمعه می رم یه همایش در بم و تا دوشنبه نیستم!.. تاحالا هم کرمان نرفتم!!! به جز ملال دوری از شوهری باید خوش بگذره...آخه به جای آقای "ح" قرار شده خانون "میم" بیاد!! دیگه حسابی کویت می شه!

- من اتاقم رو مرتب کردم هورااااااااااااااااااااااااااااا...شوهری دیروز ماموریت بود و من فرصت رو غنیمت شمردم و همه جا رو تمیز کردم!! البته راستش دیگه دست و دلم به کار نمی ره همش با خودم می گم به امید خدا چند ماه که بیشتر اینجا نیستم!!

- تولد شوهری نزدیکه...شوهری با خواهرش دوقلو هست! دو تا تازه متولد در راهن!!

- رفتم خرید کردم از تجریش! چه حراجی بود!! چه قدر کیف داد که با ۶۷ هزار تومن یه بوت جیر بسیار شیک خریدم...یه پالتوی زرشکی مشکی بسیار جیگر خریدم و یه شال خیلی قشنگ...خلاصه‌اش که خیلی خوش گذشت!

- جونم براتون بگه که شوهریم کلی آقا تر شده!! دیشب با کلی اس ام اس عشقولانه خوشحالم کرد!! آخه یواش یواش دچار یاس فلسفی شده بودم!

- خوب برای دوستای وبلاگستانمم خوشحالم... فقط مریم گلی جون چرا دیگه نمی‌نویسی؟؟ بلفی آخه این خونه تکونی چه قدر طول می‌کشه؟؟ سالاد جان امتحانتم که بالاخره تموم شد!! زهرا خانوم با یاسین و دانیال که خدارو شکر خوبن! حسام که خونه خرید! سارویکیجا که در کلاس جدید خوش درخشید.. نوشین که با مطالب هیجان انگیز غافلگیرمون می‌کنه! مبی که یکی از مشکلاتش از دبستان تا حالا حل شد!! شکیبا خانومم که همچنان تاخیر دارن در نوشتن!! هدیه هم که با ایلیا مشغوله! شیلا جونم که اگه بشه یه خورده از خوراکیایی که اقای همسرشون براش قائم کرده رو بده ما ما هم خوشحال می‌شیم...یه مرد خوبم که واقعا در کامنتایی که به بقیه میده رویت می‌شه... ماریم که خوبه...شیوا هم همیشه با نوشته هاش می‌برتت اون دوردورا! یاسمنم در حال بهشت خریدنه و گلپرم حتما در ذوق سفر و خلاصه  همه خوبند..شکر خدا

- آها راستی من عاشق اسفندم...عاشق هوای خوب اسفند..عاشق شور و حال عید! عاشق سبزه ها و ماهی کوچولوی کنار خیابون..عاشق تجریشه اسفند ماه و سمنوی عمه لیلا! عاشق شلوغی شیرینی فروشیا! عاشق آجیل تواضع! عاشق خونه تکونی و....مهم‌تر اینکه بابا عشقم اسفند به دنیا اومده....

 

 

 

پی نوشت ۱: اون خبری که می‌گفتم براش دعا کنید پیدا کردن خونه بود دیگه!

پی نوشت۲: شوهری ازت ممنونم که غم از دست دادن عمو ایرج رو تحملشو برام آسون کردی و دوستای گلم از تسلی دادن همتون ممنون! غم نبینین..

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:16  توسط ایرن  |