تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

آقاجون تعارف که نداره!! شوهری رفته چین و من روزشماری!! می کنم تا برگرده! عین بچه کوچولو ها هر شب که می خوابم می گم ۶ شب دیگه بخوابم و بلند شم شوهری اومده!!! اصلاْ اشکم اومده دم مشکم! از بس که دلم تنگ می شه!! این چه وضعشه!؟ این دلبستگیه یا وابستگی؟؟ چرا شب ها بد می خوابم؟؟ چرا بی حوصله ام..انگار زندگی فقط باید توی این چند روز بگذره تا شوهری برگرده... با خودم فکر می کنم یعنی منم برم مسافرت زندگی شوهری هم از حرکت می ایسته؟؟؟

شاید تفاوت مردها و زن ها در همینجاست.. مردها با تمام عشقشان به همسرانشان به عنوان بخشی از زندگی نگاه می کنند... اما زنها به همسرشان به عنوان تمام زندگیشان نگاه می کنند... (اگرچه این قانون عمومیت ندارد اما به نظر من خیلی جاها این طوریاست!)

پی نوشت ها در غیاب شوهری:

- یه دخترخاله دارم! که خیلی از دستش شکارم!! دلمو شکوندی برو حالشو ببر!!

- یه خواهر دارم که حال و هوامون مثل هوای بهاری متغیره! از بچگیمونم همین طور بودیم! فعلا هوا ابریه!!

- یه دوست دارم "ی" دیشب بعد از مدت  ها زنگ زد! دیدم دلم چه قدر براش تنگ شده!!

- یه دوست دارم "س" دلم می خواد با "ی" آشتی کنه!!

- خونه من هنوز پرده نداره هنوز خیلی چیزای دیگه هم نداره! یعنی من می رسم به امید خدا این همه کارو انجام بدم؟؟

- یکی بدو تا می خوام به همه بپرم! مرد می خوام بیاد جلو!!

- یعنی همه اینا به خاطر اینه که دلم تنگ شده؟؟

- شما هم در غیاب کسی که دوستش دارید این طوری می شید؟

- یه نفری می گفت باید قدر این شرایط رو بدونی که شوهریت ماموریت زیاد می ره! بعدا توی زندگی میبینی گاهی چه قدر دوری و دوستی قانون مفیدیه! واقعا اینطوریه؟

-همین!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:1  توسط ایرن  | 

- می ریم دنبال کارت عروسی.. بی اختیار می گم: دنبال رنگ های کرم طلایی و طلایی قهوه ای باشیم.. می خوام همه چیز با رنگ سفره عقد ست باشه... چشمم به رنگ های سرخ و سفید و سرخابی و بنفش خیره می شه.. پر از گل و پاپیون! کی گفته همه چیز اگر ساده تر باشه شیک تره؟؟ فکر می کنم کدوم بچه عاقلی رنگ طلایی رو به قرمز ترجیح می ده؟؟؟ از کودکی ام دور شدم؟؟ می خوام ادا در بیارم؟؟ چرا خودم رو توی یه چارچوب زندانی می کنم؟؟ کی گفته که من حتما باید شیک باشم؟؟؟ اصلا کی می گه کرم طلایی رنگه شیکیه؟؟ اینا از کجا اومده؟؟ ایراد کارتای گل منگلی توی چیه؟؟ چرا بابام گفت هرچی ساده تر شیک تر!؟ چرا با اینکه دلم برای رنگای شاد پر می کشه سفره عقد کرم طلایی سفارش می دم؟؟ نکنه دست آمریکا تو کاره؟؟ چرا وسواسی شدم؟؟ اصلا چه دلیلی داره از اینکه شوهری به من نگفته و یکی از دوستانش رو که اتفاقا من بسیار هم دوسش دارم رو موقع خرید کارت آورده ناراحت بشم؟؟؟ اینجا چه خبره؟؟

- به این فکر می کنم این روزها اگر شیرین اگر نه فقط دلم می خواد زودتر با خوشی به پایان برسن و بشن یه خاطره شیرین...

- به خودخواهی های آدما فکر می کنم...به این که بعضی ها! چه قدر می تونن خودمحور باشن!!!!! به اینکه چه قدر توی این قلب کوچیک که جایگاه عشقه می تونه کینه باشه! یه دنیای دیگه هم هست مگه نه؟؟

- می نویسم و پاک می کنم.. نه اینکه بد نوشته باشم نه!! حس می کنم هر چیزی نوشتنی نیست...

- چرا رانندگی رو سخت می گرفتم؟؟ چرا حس می کنم کار سختی نیست؟؟؟

- میام وبلاگا رو می خونم..میام به زهرا و به مبی و به سارویکیجا و حسام و شیوا و شیلا و بلفی  و نوشین و یاسمن و سالاد سر می زنم.... کلی حرف برای نوشتن دارم! چه برای اونا چه برای خودم..نمی نویسم... لج نمی کنم! نه! ولی نمی نویسم...کوکب خانم عصبانی می شه که از نظر من به قیافه هرگز ندیدش! این عصبانیت نمیاد... می ترسم! از اون گوش هایی که ازشون بخار بلند می شه می ترسم! شایدم منتظر بهانه بودم و کوکب فقط بهانه ای دستم داده..کلمات روی این کاغذ ولو می شن!! کاغذشم کاغذ نیست... اصلا پاککنشم عشق اون پاک کنای پلیکان دوران مدرسه رو نداره..

- توی خیابون چشمم به دخترای دبیرستانی میافته... همه درشتن! تقریبا دو برابر من!  این کی از او یکی می پرسه تو هم با علی دوستی؟؟ جوابش توی صدای خنده بقیه شون گم می شه... چه قدر مدل شادیها عوض شده... من اگرچه مال خیلی دورها نیستم و تازه ۷ سال از دیپلم گرفتنم گذشته!! فکر می کنم با این دخترها فرسنگ ها فاصله دارم... دوران ما عشقها مال توی دلا بود.. اونم مخصوص یکی دو تا از بچه ها! بقیه فقط مشغول لوده بازی و بگو و بخند بودن... شیطنت های کودکانه و حرف های همیشگی اما شادی خالص! می خوام برم دبیرستان! فقط یک ماه! دلم نیمکت می خواد! اونم از نوع سوم دبیرستانیش!! دلم خنده های دبیرستانی می خواد!!! چی کار کنم؟؟

- نمیخواستم بولت بولت بنویسم! اما بعد دیدم نمی شه ننویسم!!!!

 

پی نوشت: خواستم بنویسم منصرف شدم! پس پی نوشت ندارد..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:13  توسط ایرن  | 

۱.  سلام.. می گن سلام سلامتی میاره! پس سلام! سال نوتون مبارک..همیشه شاد و سلامت باشید..

۲. بابت تاخیری که داشتم عذر می خوام! عروس شدنه و هزار و یک جور مشغله! کلی حرف برای گفتن دارم از کجا باید شروع کنم؟؟

۳. بیکاریم عالم خودشو داره!! تمام تلاشم جهت پیدا کردن شغل مورد علاقه ام بی نتیجه بود.. اما تا دنیا می گرده منم امید دارم که کاری مناسب با درامدی مناسب پیدا کنم.. این همه ثروت و خوبی توی دنیا یه سهمیشم مال من و شوهری! از بزرگی و ثروت خدا که کم نمی شه!

۴. ۲ تجربه جدید: من تا امروز فکر می کردم که وقتی من توی یه روز با همه مشکل دارم مشکل از خودمه! اما امروز فهمیدم که می تونه مشکل از همه باشه!!! دوم اینکه من کشف کردم که وقتی از موقعیتی می ترسم و ازش فراریم برای تموم شدن تمام استرس هام حتما باید در اون موقعیت قرار بگیرم.. عاشق این جمله شدم: مرگ یک بار! شیون یک بار!!

۵. نوروز خوب بود.. و جز روز ۱۳ به در بقیه روزها سعی کردم مناسب خواست شوهری باشه... این یه فدارکاری نبود.. با تمام وجود از شادی شوهری شاد می شدم..

۶. کارهام به لطف خدا و همت پدر و مادر گلم رو به اتمامه.. چه قدر بیشتر دارم به این جمله ایمان میارم که فقط توی شرایط ویژه زندگی هست که آدما خودشون رو به تو نشون می دن.. چه حرف خوبی که هیچ کس مثل پدر و مادر و خواهر دلسوز نیست.. چه قدر دلم از بعضی از نزدیکانم گرفته..

۷. شوهری ماموریت گرگانه..هفته آینده ام داره ۸ روزی میره چین ماموریت و من از الان دلتنگم... این عشقه یا عادت؟؟ شایدم ترکیبی از این دو تا! بابا می گه این اخت گرفتنه که برخلاف عادت هیچ چیز بدی نیست..

۸. من بازم دلتنگ خدا هستم! حس می کنم از دستم دلگیره... چی کار کنم که از دل خدا دربیارم؟؟

۹. ارزش کادو و هدیه به گرون بودنش نیست.. اما چرا یک هدیه خوب مثل یک عیدی خوب و گرون این همه منو خوشحال کرد؟؟ نمی خوام دروغ بگم که یک شاخه گلم اندازه یک عینک ورساچه شیک منو خوشحال می کرد..

۱۰. این روزها حسم ملسه.. نه شیرین و نه تلخ.. ولی این حس ملسم شیرینی خودشو داره... دوست دارم زودتر به امید و یاری خدا آخر اردیبهشت بشه و هیچ مشکلی پیش نیاد..

۱۱. پدربزرگ شوهری مریضه..من خیلی پدربزرگ شوهری رو دوست دارم.. از اون آدمای نازنین روزگار...برای سلامتی اش دعا کنید..

۱۲. دلم برای این خونه تنگ شده بود...دلم برای نوشتن لک زده بود..

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:0  توسط ایرن  |