تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

- من روزها رو می شمرم تا زودتر با تو بودن را زیر یک سقف تجربه کنم..

- روزها رو می شمرم تا اولین صبحانمون رو توی خونه خودمون بخوریم..

- روزها رو می شمرم تا شب فقط من باشم و تو و خونه ای که سرشار از عشقه..

- روزها رو می شمرم تا با مرد رویاهام مستقل مستقل باشیم..

- روزها رو می شمرم تا من خانم خونه باشم و تو آقای خونه..

- روزها رو می شمرم تا بدون هیچ کمکی برات غذا بپزم..

- روزها رو می شمرم تا من عروس شم و تو داماد..

- روزها رو می شمرم..همون طور که ماه ها رو شمردم تا بالاخره مال هم شدیم.. امروز درست ۶۵ ماه از اولین روزی که تو رو دیدم می گذره و من چشم انتظار اونم که اون دخترک ۱۹ ساله که حالا برای خودش خانمی شده! لباس سپید عروسی به تن کنه..

- روزها رو می شمرم تا اون پسرک ۲۲ ساله که حالا مرد ۲۷ ساله زندگی منه و به من ثابت کرده بارها که بهترین همراهمه توی لباس دامادی بدرخشه..

- روزها رو می شمرم که با قلبی سرشار از شادی با تو و به عشق تو توی عروسیمون بالا و پایین بپرم..

روزها رو می شمرم.....می شمرم...می شمرم..خیلی نمونده! شمارش معکوس آغاز شده...خدایا ازت می خوام که این روزها به خیر و خوبی بگذرن و ما ۲ تا زودتر بریم سر خونه و زندگی خودمون..آمین..

 

پی نوشت۱: پست قبلی رو غیرمنصفانه نوشتم..توی معرفی وبلاگم نوشتم که هدفم مرور خودمه..امروز که چند تا از پست هام رو با هم خوندم و جواب های شما رو فکر کردم شاید غیرمنصفانه نوشتنم باعث سو تفاهم برای بعضی از دوستان شده... می خوام بگم شوهری من مثل همه آدمای روی زمین یه روزهایی اونم فقط یه روزهایی!! در مقابل شنیدن بعضی حرف ها اونم فقط بعضی حرف ها گارد می گیره!! همین..ولی در مجموع همیشه گوشی بوده برای شنیدن تمام حرف های من..شونه هاش همیشه پناه من بوده و دستهاش تکیه گاهی که هیچ وقت تنهام نذاشته..امروز از اون روزهاست که من شوهریم رو خیلی دوست دارم..برای شما هم پیش میاد که بعضی از روزها بعضیا رو بیشتر دوست داشته باشید؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:52  توسط ایرن  | 

خيلي حرف‌هاست كه خيلي وقته كه مي‌‌خوام بهت بزنم..خيلي حرف‌هاست كه خيلي وقته اين سر سر دلم مونده...خيلي حرفاست كه مي‌دونم بايد در موردش باهات حرف بزنم..خيلي وقت ها برنامه ريزي مي‌كنم كه چه موقع مناسب تره براي گفتن من و مهم‌تر از اون شنيدن تو؟ وقتي از سر كار ديروقت مي‌رسي خونه اون قدر خسته اي كه تنها حرفي كه مي تونم بزنم خسته نباشي است!! روزهاي تعطيل چي؟؟ اونم دلم نمي‌ياد..بعد از يك هفته كار كردن اين حق توست كه 1 روز را مجالي براي آرامش داشته باشي... حرف ها توي دلم مي‌مونه..

ديروز اما زودتر اومدي خونه..فكر كردم وقت خوبيه براي گفتن من و شنيدن تو..چاييت رو ريختم و تا تو چاي مي‌خوردي و من برات سيب پوست مي‌كندم حرف هام رو تو ذهنم مرور كردم... نه! بايد بهت بگم..بايد بهت بگم..بايد بهت بگم..دستت رو مي‌‌گيرم و به اتاق من‌مي‌ريم..با ملايم‌ترين لحن سعي مي‌كنم دلگيريم رو بهت بگم..نه!! عزيزم من از تو دلگير نيستم..هيچ وقت كاري رو نكردي كه منو دلگير كنه..اما دلگيري من از بقيه مسائل به تو هم مربوطه..حداقل اون قدر مربوطه كه بهشون گوش كني...بهت مي‌گم! از تموم اون چيزايي كه مدت هاست سر دلم مونده!! مي‌گم ولي باز نه همه چيز رو..مي‌گم ولي نه اون طور كه دلم مي‌خواد..مي‌گم اما نه تمام فشارهايي كه بهم اومده...مي گم اما نه تمام اون چيزي رو كه بايد بشنوي...

تو اما فقط نگاهم مي‌كني با گاردي كه در مقابل تمام حرف هاي دلم مي‌گيري.. مي دوني مي‌خوام بگم كه چه قدر اين طور نشنيدن تو ناراحتي من رو بيشتر مي‌كنه...تو حتي نتونستي درست بفهمي كه ناراحتي من از چيز ديگري است..بارها بهت گفتم كه من زرنگي آدمها رو مي‌فهمم..اون قدر باهوش هستم كه بفهمم..ولي متاسفانه اون قدر جسارت ندارم تا اين زرنگي را به روي كسي بيارم و اين دردناك ترين قسمت ماجراست! دردناك تر اينكه من با تو هم كه قرار است از خودم بهم نزديك تر باشي هم نمي تونم در موردش اون طور كه مي‌خوام حرف بزنم..جواب تو يا نگاهي تلخ است يا حرف هاي هميشگي..حرف هايي كه نمي‌دونم خودت چه قدر به درستي شون ايمان داري...

 

 

 

پي نوشت 1: اين جا هم نتونستم اون طور كه مي‌خوام بنويسم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:19  توسط ایرن  | 

این شعر رو توی کلاس حافظ شناسی یاد گرفتم.. استادمون علیرغم اینکه به ما حافظ درس می داد! خود عشق به سعدی در سینه داشت! و معتقد بود از لحاظ عرفانی سعدی از حافظ نیز در مرحله بالاتری قرار دارد.. این بیت شعر از سعدی را نیز بسیار دوست داشت که من هم این بیت رو خیلی دوست دارم:

فردا به داغ دوزخ ناپخته ای بسوزد

                                               که امروز آتش عشق از او نبرده خامی

 

.. پدربزرگ شوهری مریض تر شده... خدایا خودش کمکش کن که زودتر خوب شه...نمی دونم چرا میون این همه گرفتاری های شیرین خدا این تلخی ها رم می ذاره..چرا هیچ وقت هیچ چیزی نباید صد در صد کامل باشه؟ هنوز شادی رسیدن از راه شوهری رو کامل حس نکرده بودم که فهمیدم حال پدربزرگش نامساعده... راستی چه فلسفه ای پشت این جریانه؟؟ فقط برای من این طوریه یا توی زندگی شما ها هم هیچ وقت هیچ چیزی کامل کامل نیست؟؟

هنوز هم احساسات من براي رفتن سر يه خونه مستقل متناقضه... ياد فيلم "به همين سادگي" مي‌افتم...چه قدر اين قيلم زيبا بود..درست به زيبايي كتاب "چراغ ها را من خاموش مي‌كنم".. شايد هم اين فيلم برداشت زيركانه اي از اين كتاب بوده... هرچند كه اين كتاب! كتاب زندگي بسياري از زنهاست...راستي توي اين روزمرگي ها مجالي براي خود خود خود آدم هم هست؟؟ فرصتي براي عاشق موندن چي؟؟ ميون اون همه كار با داشتن ۱ يا ۲ بچه و كار خارج از خانه جاي خود آدم كجاست؟؟؟ دلم براي خودم تنگ مي‌شه...اما فكر مي‌كنم اين يه روي سكه زندگيه...هنوز هم با به خاطر آوردن عطر چاي كه مامان موقع اومدن بابا از سر كار دم مي‌كرد آروم مي‌شم...اون رژ لب قزمز رو كه مي‌زد و اون دامناي قشنگ رو مي‌پوشيد مي‌فهميديم بابا داره مياد.. بابا از سر كار نرسيده با يه ليوان چاي داغ و با يه زن با رژ قرمز ازش استقبال مي‌شد...و مامان خوشبخت بود...اما استعدادهاي مامان چي؟؟ مجالي موند براي شكوفايي اون همه استعداد؟؟ واقعا نه... با داشتن ۲ بچه پشت سر هم و يه زندگي پر مشغله هرگز نتونست... نه اين كه نخواست واقعا نتونست.. اما مامان ميگه توي چيزاي سخت دنبال خوشبختي نگرد...مي‌گه خوشبختي سادس.. و مي‌گه هرچيزي كه ساده باشه لزوما آسون نيست.. مي‌گه گاهي شاد بودن و شاد كردن از اتم شكافتن هم سخت تره..

شما چي مي‌گين؟؟؟ مي‌شه زن باشي و خودت باشي؟؟ توي زندگي مجالي براي خود دروني آدم هم هست؟؟؟ هميشه بايد يه قسمتي رو باخت؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:38  توسط ایرن  |