تبليغاتX
اینجا ایران من زن! - از کدومش بنویسم؟

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

این روزها روزهای بولت بولت نوشتن است... این روزها روزهایی است  که در هر ساعت از زندگی من اتفاقات عجیب و تازه رخ می دهد... این روزها روزهای پر مشغله ای است... این روزها هر روز که فکر می کنم چه می نویسم چیز دیگری می نویسم!!!!!!!!!!!!!!!!  به عنوان مثال دیروز  و امروز من:

دیروز: از سر کار می رسم خونه..هرروز غم بیکاریمم می یارم خونه.. توی خونه مامانم غرغر می کنه که از دست سخت گیریام ذله شده و باید بالاخره بریم فرش بخریم!!! شب اما عروسی دعوتم... مامانم می گه عروسی واجب تره یا زندگیت؟؟ همون موقع دوستم زنگ می زنه که برای عروسی برادرش دیر نرسم... عادتمه که هم خدا رو می خوام هم خرما گاهی اوقات خرم با خدا و خرما می خوام!!!...همه باید راضی باشن... ناهار نمی خورم..مانتویی که نصفه درآوردم رو می پوشم و با مامانم و بابام می ریم که فرش بخریم... فرش فروشی ترمه توی دولت رو اتخاب می کنیم و من بالاخره فرش مورد علاقه ام رو پیدا می کنم...مامان و بابام نفسی به راحتی می کشن... میام خونه... نمازم رو نخوندم... می بینم که غذا شده با همون غذای نمازم سیر می شم!! می پرم توی حموم... یه دوش سرسری می گیرم و از خستگی توی وان ولو می شم..می ذارم آب تیز تیز بخوره رو بدنم...آب تنم رو می سوزونه...می یام بیرون.. لباسم رو می پوشم و با دقت آرایش می کنم...انگار هیچ کاری مهم تر از آرایش کردن نیست... در جعبه سایه رو باز می کنم و همرنگ لباسم سایه ای رو انتخاب می کنم...ریمل می زنم...با یه خط چشم نازک..توی آینه نگاه می کنم بازم ریمل می زنم...شوت روژگونه رو بر می دارم و لبخند می زنم و روی گونه هام رژگونه می زنم... کفش های پاشنه بلند را بر می دارم و به خودم توی آینه نگاه می کنم! رژ لب خوش رنگی رو با یه برق کمرنگ به لبام فشار می دم... غم بیکاری فراموشم می شه... عطر آرمانی کد رو روی خودم خالی می کنم و سوار آژانس می شم...توی عروسی یه بند قر می دم! انگار نه انگار که از صبح یه سر سرپام!! اون قد سر به سر همه می ذارم و می گم می خندم که توی ماشین شوهر مریم میگه این دوستت تا حالا کشف نشده بودا! چه قد شیطونه... بیکاری رو فراموش می کنم... نزدیک ۱ شب می رسم خونه..با حضور قلب! اتاقم رو مرتب می کنم و آرایشی رو که اون همه با دقت انجام دادم رو می شورم و مسواک می کنم و می خوابم..بیهوش می شم..

امروز: به زحمت از خواب بیدار می شم...درست مثل همیشه! دیرم شده! درست مثل همیشه.. میام موسسه از راه نرسیده مدیرعاملمون صدام می کنه توی اتاقش......... می گه بیلان کاریم رو نگاه کرده و بسیار بسیار ازم راضی بوده.. می گه نمی خواد منو از دست بده..می گه نظرم با یه مدت دیگه کار داوطلبانه چیه؟ می گه اگه پروژه ای بیاد حتما باهات قرار داد می بندیم.. می گه فعلا دنبال کار دیگه ای نباشم.. و من احساس رضایت و آرامشی عمیق می کنم... گور بابای بیکاری... گور باباش! و من از ساعت های بعد خبری ندارم اما ایمان دارم که چیزهای جدید و خوب در راهند..

پی نوشت۱: شوهری ماموریت بندر امام بود و لذا عروسی رو تنها رفتم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:2  توسط ایرن  |