- به این فکر می کنم این روزها اگر شیرین اگر نه فقط دلم می خواد زودتر با خوشی به پایان برسن و بشن یه خاطره شیرین...
- به خودخواهی های آدما فکر می کنم...به این که بعضی ها! چه قدر می تونن خودمحور باشن!!!!! به اینکه چه قدر توی این قلب کوچیک که جایگاه عشقه می تونه کینه باشه! یه دنیای دیگه هم هست مگه نه؟؟
- می نویسم و پاک می کنم.. نه اینکه بد نوشته باشم نه!! حس می کنم هر چیزی نوشتنی نیست...
- چرا رانندگی رو سخت می گرفتم؟؟ چرا حس می کنم کار سختی نیست؟؟؟
- میام وبلاگا رو می خونم..میام به زهرا و به مبی و به سارویکیجا و حسام و شیوا و شیلا و بلفی و نوشین و یاسمن و سالاد سر می زنم.... کلی حرف برای نوشتن دارم! چه برای اونا چه برای خودم..نمی نویسم... لج نمی کنم! نه! ولی نمی نویسم...کوکب خانم عصبانی می شه که از نظر من به قیافه هرگز ندیدش! این عصبانیت نمیاد... می ترسم! از اون گوش هایی که ازشون بخار بلند می شه می ترسم! شایدم منتظر بهانه بودم و کوکب فقط بهانه ای دستم داده..کلمات روی این کاغذ ولو می شن!! کاغذشم کاغذ نیست... اصلا پاککنشم عشق اون پاک کنای پلیکان دوران مدرسه رو نداره..
- توی خیابون چشمم به دخترای دبیرستانی میافته... همه درشتن! تقریبا دو برابر من! این کی از او یکی می پرسه تو هم با علی دوستی؟؟ جوابش توی صدای خنده بقیه شون گم می شه... چه قدر مدل شادیها عوض شده... من اگرچه مال خیلی دورها نیستم و تازه ۷ سال از دیپلم گرفتنم گذشته!! فکر می کنم با این دخترها فرسنگ ها فاصله دارم... دوران ما عشقها مال توی دلا بود.. اونم مخصوص یکی دو تا از بچه ها! بقیه فقط مشغول لوده بازی و بگو و بخند بودن... شیطنت های کودکانه و حرف های همیشگی اما شادی خالص! می خوام برم دبیرستان! فقط یک ماه! دلم نیمکت می خواد! اونم از نوع سوم دبیرستانیش!! دلم خنده های دبیرستانی می خواد!!! چی کار کنم؟؟
- نمیخواستم بولت بولت بنویسم! اما بعد دیدم نمی شه ننویسم!!!!
پی نوشت: خواستم بنویسم منصرف شدم! پس پی نوشت ندارد..
