تبليغاتX
اینجا ایران من زن! - من و باغ آرزوها!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

- می ریم دنبال کارت عروسی.. بی اختیار می گم: دنبال رنگ های کرم طلایی و طلایی قهوه ای باشیم.. می خوام همه چیز با رنگ سفره عقد ست باشه... چشمم به رنگ های سرخ و سفید و سرخابی و بنفش خیره می شه.. پر از گل و پاپیون! کی گفته همه چیز اگر ساده تر باشه شیک تره؟؟ فکر می کنم کدوم بچه عاقلی رنگ طلایی رو به قرمز ترجیح می ده؟؟؟ از کودکی ام دور شدم؟؟ می خوام ادا در بیارم؟؟ چرا خودم رو توی یه چارچوب زندانی می کنم؟؟ کی گفته که من حتما باید شیک باشم؟؟؟ اصلا کی می گه کرم طلایی رنگه شیکیه؟؟ اینا از کجا اومده؟؟ ایراد کارتای گل منگلی توی چیه؟؟ چرا بابام گفت هرچی ساده تر شیک تر!؟ چرا با اینکه دلم برای رنگای شاد پر می کشه سفره عقد کرم طلایی سفارش می دم؟؟ نکنه دست آمریکا تو کاره؟؟ چرا وسواسی شدم؟؟ اصلا چه دلیلی داره از اینکه شوهری به من نگفته و یکی از دوستانش رو که اتفاقا من بسیار هم دوسش دارم رو موقع خرید کارت آورده ناراحت بشم؟؟؟ اینجا چه خبره؟؟

- به این فکر می کنم این روزها اگر شیرین اگر نه فقط دلم می خواد زودتر با خوشی به پایان برسن و بشن یه خاطره شیرین...

- به خودخواهی های آدما فکر می کنم...به این که بعضی ها! چه قدر می تونن خودمحور باشن!!!!! به اینکه چه قدر توی این قلب کوچیک که جایگاه عشقه می تونه کینه باشه! یه دنیای دیگه هم هست مگه نه؟؟

- می نویسم و پاک می کنم.. نه اینکه بد نوشته باشم نه!! حس می کنم هر چیزی نوشتنی نیست...

- چرا رانندگی رو سخت می گرفتم؟؟ چرا حس می کنم کار سختی نیست؟؟؟

- میام وبلاگا رو می خونم..میام به زهرا و به مبی و به سارویکیجا و حسام و شیوا و شیلا و بلفی  و نوشین و یاسمن و سالاد سر می زنم.... کلی حرف برای نوشتن دارم! چه برای اونا چه برای خودم..نمی نویسم... لج نمی کنم! نه! ولی نمی نویسم...کوکب خانم عصبانی می شه که از نظر من به قیافه هرگز ندیدش! این عصبانیت نمیاد... می ترسم! از اون گوش هایی که ازشون بخار بلند می شه می ترسم! شایدم منتظر بهانه بودم و کوکب فقط بهانه ای دستم داده..کلمات روی این کاغذ ولو می شن!! کاغذشم کاغذ نیست... اصلا پاککنشم عشق اون پاک کنای پلیکان دوران مدرسه رو نداره..

- توی خیابون چشمم به دخترای دبیرستانی میافته... همه درشتن! تقریبا دو برابر من!  این کی از او یکی می پرسه تو هم با علی دوستی؟؟ جوابش توی صدای خنده بقیه شون گم می شه... چه قدر مدل شادیها عوض شده... من اگرچه مال خیلی دورها نیستم و تازه ۷ سال از دیپلم گرفتنم گذشته!! فکر می کنم با این دخترها فرسنگ ها فاصله دارم... دوران ما عشقها مال توی دلا بود.. اونم مخصوص یکی دو تا از بچه ها! بقیه فقط مشغول لوده بازی و بگو و بخند بودن... شیطنت های کودکانه و حرف های همیشگی اما شادی خالص! می خوام برم دبیرستان! فقط یک ماه! دلم نیمکت می خواد! اونم از نوع سوم دبیرستانیش!! دلم خنده های دبیرستانی می خواد!!! چی کار کنم؟؟

- نمیخواستم بولت بولت بنویسم! اما بعد دیدم نمی شه ننویسم!!!!

 

پی نوشت: خواستم بنویسم منصرف شدم! پس پی نوشت ندارد..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:13  توسط ایرن  |