<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اینجا ایران من زن!</title>
<link>http://irendokht.blogfa.com/</link>
<description>روزمره‌ها..</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 13 Jul 2008 08:24:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ما را چه می شود؟؟؟؟؟</title>
<link>http://irendokht.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>- در خیابان یک طرفه اقدسیه ایستادم. منتظر تاکسی. خسته ام. ساعت ۳ بعد از ظهره و هوا گرم و من ساده و بدون آرایش. بی اختیار منتظرم تا با دیدن یک تاکسی یا حداقل یک پراید که چند سرنشین دارد بگویم تجریش. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک زانتیا جلوی پام ترمز می کنه..ناخودآگاه عقب می رم. توی خیابون یک طرفه دنده عقب می گیره!! ناراحت و معذب می شم..میاد بغلم و ترمز می کنه..نمی شنوم چی میگه. برای اینکه شرش کم شه فقط می گم من ازدواج کردم و حلقه ام رو نشونش می دم. ازش خواهش می کنم مزاحمم نشه!! می گه مزاحمت چیه؟ دیدم هوا گرمه خواستم برسونمت! شوهرتم اگه بفهمه توی این گرما این همه وایسادی ناراحت می شه! سوار شو!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; به این فکر می کنم که اگر واقعا نیتش خیر باشه! پیرزنی که صد متر جلو تر از من ایستاده برای این انتخاب محق تر نیست؟؟؟؟ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 08:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=irendokht&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>irendokht</dc:creator>
<guid>http://irendokht.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک نمایشنامه تکراری!!!</title>
<link>http://irendokht.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>پرده اول: بعد از خوردن یه شام لذیذ مِی ریم کنار تلویزیون. من بساط چایی رو علم می کنم و شوهری قلیون چاق می کنه. فیلم &quot; گیم پلن &quot; رو انتخاب می کنیم و با لذت مشغول فیلم دیدن می شیم.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرده دوم: ساعت نزدیک ۱۲ شبه و فیلم تموم شده. توی آشپزخونه مشغول جمع و جورم. از پنجره هوای بیرون رو با لذت استشمام می کنم. دلم می خواد برم بیرون. به شوهری می گم میای بریم قدم بزنیم؟؟؟ مِی خنده. می گه: جدی که نگفتی؟ اما من بسیار جدی ام! می گه: دلت میاد من خسته رو بکشونی ببری بیرون؟ فکر که می کنم! می بینم دلم میاد!! بهش مِی گم دلم میاد! می گه تقصیر خودشه! می گه از فردا سر ساعت ۸ از شرکتشون زنگ می زنه تا من از خواب بیدار شمو و نصف شب بی خوابی نزنه به کلم!!! می زنه در با۰سنم و می گه بدو دختر خوب! بدو برو بخواب! ببین همه خوابن... منم می زنم به دنده چرت گفتن.. مِی گم خونه بابام داشتم پادشاهی می کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; اصلا چرا بیرون نمی ریم؟؟؟ من دلم ددر می خواد!! دلم دربند می خواد...دلم شهربازی می خواد... شوهری می گه ولله بچه های کوچیکم این همه چیز با هم دلشون نمی خواد.. وسطای هیمن هاگیر واگیر شوهری خوابش می بره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرده سوم: من غمگین دراز می کشم!! فکر می کنم به اینکه تا همین پارسالم چه قدر به ندرت پیش میومد که حوصله ام سر بره! شاید چون من دختر ددری بودم الان این قد بد عادت شدم!!!مرغ فکرم پرواز می کنه به سال های قبل و تفریحات سالمی که با دوستام داشتم... اگه تابستون بود هر شب بیرون و هر سال یه جا: بیشتر از همه رستوران تماشا و آب انار محمد و آپاچی. اگه زمستون بود و فصل امتحانا فقط یه جا: آبمیوه امید. بعد یه خورده مرغ به دورترها پرواز می کنه به سال اول دانشگاه و شیطنت هام...ناخودآگاه آرزو می کنم: هیچ وقت بزرگ نشم...اگه بزرگی یعنی خداحافظی با تمام لذت های دنیا من نمی خوام خانوم باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرده آخر: ساعت نزدیک ۳ و نیم شبه...از این همه فکر و خیال گرسنه ام شده. مثل یک گربه چاق و شکمو می پرم تو آشپزخونه و یه خورده سیب زمینی پخته ورقه می کنم و روش یه خورده شیر و قارچ میریزم و یه مشت پنیر پیتزا می ریزم روش و می زارم توی مایکروویو. ۱۰ دقیقه ای صبر می کنم. غذا آمادست. میان وعده نصف شبم رو می خورم و می خوابم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 10:38:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=irendokht&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>irendokht</dc:creator>
<guid>http://irendokht.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم سلام زندگی!!</title>
<link>http://irendokht.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>- کم کم دارم توی زندگی جا می افتم!!! کم کم خیلی بیشتر از قبل خونمون رو دوست دارم... کم کم احساس تعلقم به این خونه بیشتر از خونه پدریم شده... کم کم از خونم که دور می شم دلم براش تنگ می شه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شوهری کماکان در ماموریت های مختلف به سر می بره...هفته قبل تقریبا ۵ روز نبود!! من نق می زنم! نق می زنم از نبودنش...از این که عروسی صمیمی ترین دوستم ماموریت بود..از این که روز زن که اولین سالی بود که من زنش بودم ماموریت بود! از اینکه شب ها تنهام و همش باید به یه نفر بگم بیاد پیشم....شوهریم از این که من نق می زنم ناراحت می شه...می گه برای زندگیمونه که اون نیست! می گه آرزوشه که زیر باد کولر پیش من بنشینه و چایی بخوره! اما فعلا شرایط اینطوریه...به نظر شما حق با کیه؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آی مهمونداری می کنم! آی مهمونداری می کنم! که بیاید و ببینید!!! تقریبا هفته ای ۲ بار رو مهمون دارم...اما این پنجشنبه با داشتن ۱۱ نفر مهمان رکورد مهمونی های قبل رو شکستم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- تقریبا شغلم رو انتخاب کردم!! خوب شما با مدیر داخلی یکی از بزرگترین سالن های باشگاه انقلاب مواجهید!!! هم فاله هم تماشا!!! حس می کنم مدیریت از کارمند بودن بهتر باشه.. البته حقوقم در حد همون کارمندیه! یه نمه بیشتر....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- سالگرد عقدمون نزدیکه.... انگار همین دیروز بود...بدو بدوهای یک نامزدی هولهولکی....روزها سر کار و عصر ها به دنبال لباس و کفش و آرایشگاه و ... و الان یه مشت خاطره بسیار شیرین!! پس هورا ششم مرداد ۱۳۸۶! هورااااااااااااااا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شب ها حوصله ام سر می ره...دلم می خواد حرف بزنم..دلم می خواد با شوهری حرف بزنم...البته آخر شب ها رو می گم..معمولا از ساعت ۱۲ به بعد...شایدم چون سر کار نمی رم و اون قدر ها خسته نمی شم. اما طفلک شوهری بسیار خسته می شه...گاهی وسط حرفام خابش می بره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چرا بعضی از پدرها نگران فرزندانشون نیستند؟؟؟؟ چرا هیچ کاری برای بچه شون نمی کنند؟؟ چرا با اینکه می دونن شرایط بچه شون سخته بازم دست روی دست می زارن!؟؟ فکر می کنن اینجوری بچشون مرد یا شیرزن می شه؟؟؟؟ چرا بعضیا اصلا دلشون می خواد بچشون تو فشار باشه؟؟؟ چرا هیچ کاری واقعا هیچ کاری برای بچه هاشون نمی کنن؟؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- فیلم تیغ زن رو نرید حتی اگر کلاهتان در سینما جا مانده باشد!!!! من فقط نفهمیدم این تبلیغات برای چی بود؟؟؟ &quot; این فیلم مثل هیچ فیلمی نیست&quot; معلومه که نیست! هیچ فیلمی به این مزخرفی نیست!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- دلم می خواد برم یه رستوران جدید...یه جای جالب و عجیب که قیمتشم خیلی نجومی نباشه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- فعلا همین!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 11:08:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=irendokht&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>irendokht</dc:creator>
<guid>http://irendokht.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به کسی که اینجا را نمی خواند..</title>
<link>http://irendokht.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>وقتی به این دنیا اومدی تحمل اینکه ۲ روز صبر کنم رو نداشتم! فقط ۲ روز بعد از تو به دنیا اومدم.. مامانم بهت شیر می داد و من و تو با هم بزرگ می شدیم..با هم و در کنار هم..با هم بازی می کردیم و توی اون یکی حیاط نقشه می کشیدیم! نقشه هایی که حتی بعد از گذشت ۲۰ سال خجالت می کشم چیزی ازشون بنویسم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی که قرار شد همسایه شیم و شما بیاین طبقه بالای خونه بهترین روز زندگیم بود..فکر کنم بهترین روز زندگی ما بود...در کنار هم قد کشیدیم! اگرچه من نه به اندازه تو!! قهر می کردیم و آشتی می کردیم..دفتر علومت رو یواشکی از اتاقت بر می داشتم و صدات در میومد..پیک شادیت رو حل می کردی و من از روت کپی می کردم و کلی لجت درمی یومد..یادته؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بالای را پله ها پرت می شدی و با هم می خندیدیم..دعوامون که می شد وقتی توی سرم می زدی گریه می کردم و می گفتم دیوونه می شم یادته؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوجوونیم که تموم شد انگار با هم بزرگ شدیم! اون تابستونی که هر دو برای اولین بار با دنیای اینترنت و کامپیوتر آشنا شدیم چی؟ یادت که هست..شب تا صبح در کنار هم و سرشار از گفتنی ها بودیم.. اون موقع حس می کردم باید برات باشم تا همیشه...فیلم ماارمولک رو یادته؟؟؟ فرودگاهی که با هم رفتیم؟؟ اینکه با هم دعامون می کردن و ما مثل کوه واقعا مثل کوه پشت هم بودیم؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادته چه قدر پول ازت قرض گرفتم؟؟ یادته هیچ وقت پسشون ندادم؟؟ یادته هیچ وقت بهم نگفتی؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادته نم نم از هم دور شدیم؟؟ یادته از صبح تا شب سر کار بودی؟؟ یادته بعدش حوصله هیچ کسی رو نداشتی؟؟ یادته بازم هر وقت بغض می کردم بازم بغلم می کردی؟؟ یادته به روم می خندیدی و مثل مامانا می گفتی جمع کنم بساطم رو؟؟ یادته کلام برات پشم نداشت؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمه سر کار بودم که بهم گفتند ویزات درست شده و تا ۲۰ روز دیگه می ری...یادمه تا دم خونه گریه کردم..یادمه دلداری های شوهریم فایده نداشت.. یادمه  رفتم برات دیوان بزرگ حمید مصدق خریدم..یادمه سنگین بود و نبردیش! یادمه شبی که رفتی تا خود صبح اشک ریختم..یادمه برات با تموم وجودم نامه ای نوشتم که هیچ وقت نگفتی بعد از خوندنش چه حسی داشتی.. یادمه تموم پس انداز یک سالم رو که دزدین بهم زنگ زدی و پول حقوق یه ماهت رو بابت اون تماس دادی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمه شب عید که در خونمون رو زدن و تو رو پشت در دیدم بهترین عیدی عمرم رو از خدا گرفتم...یادمه اون شمالی که رفتیم و ما کنار دریا گم شدیم دوباره مثل بچگی هام بهت نزدیک شده بودم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمه دوباره که رفتی من نامزد کردم و تو نبودی...یادمه چه قدر جات برام خالی بود...یادمه چه قدر دلم می خواست منو ببینی و ازم تعریف کنی..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمه دفعه بعد که اومدی ایران شوهری همش پیش من بود و من کمتر پیش تو..یادمه ناراحت شدی....یادمه ناراحت شدم... یادمه این ناراحتی موند! یادته؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادته نزدیک عروسیم شد؟ یادته بهت التماس کردم باشی؟؟ یادته گفتی نمی تونی بیای؟ یادته گفتم پول بلیطت رو می دم؟ باورت می شه که واقعا می دادم؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمه شب عروسیمم منتظر بودم از در بیای تو! یادمه فکر می کردم می خوای سورپرایزم کنی...یادمه نیومدی...یادمه گفتم نمی خوام دیگه براهات حرف بزنم! یادمه می گفتم اگه عروسی نیما هم بود نمی یومدی؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمه رفتم ماه عسل درست چند روز بعد از عروسی و تو اون موقع اومدی ایران..مثل بازی موش و گربه... من نبودم و تو بودی...یادمه بازم کفرم در اومد..اگه فقط یه هفته زودتر اومدی عروسیم بودی...پای تلفن بهم می گفتن فیلم عروسیم به گریه ات می ندازه و من هنوز دلگیر بودم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که رسیدم ایران ۱ روز بود که تو رفته بودی..قسمت نبود ببینمت!! فردای برگشتنم رفتم خونه مامان و از اون فاجعه برام گفتن...فقط یادمه بغض بود...فقط یادمه تصویری تو ذهنم بود با سبیلی تاب داده و مشغول سنتور زدن..فقط حسرت بود..حسرت بچگیا و خونه آقای شجاعی و شکلاتایی که عمو برامون می خرید و تو دهنمون باهاش شکلک درست می کردیم..فقط یاد کلاس زبانا بودم..یاد یه خط عجیب بودم..خطی که تا آخر عمرم مثلش رو نخواهم دید..و بعد فقط بغض و گریه گاهی اشک و گاهی گریه ای فرو خورده...حسرت و خجالت و تاسف... روم نمی شد بهت زنگ بزنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه قدر سخت بود بهت زنگ بزنم....چه قدر سخت بود که بهت بگم متاسفم...چه قدر همه چی سخت شده... چه قدر هنوز می تونم ساعت ها گریه کنم...دوباره چند شب قبل خواب عمو رو دیدم..توی کت و شلوار قهوه ای بود و برام یه مشت آب نبات اورده بود..مثل همیشه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 08:05:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=irendokht&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>irendokht</dc:creator>
<guid>http://irendokht.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من در اوایل زندگی زناشویی!!</title>
<link>http://irendokht.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>- الان در حال حاضر با ۳ پیشنهاد کار روبرو هستم!!! ای خدا شکرت! بنازم به کرمت! نه به اون ۳ ماه بیکاری نه به این ۳ پیشنهاد کار با هم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خوب دیگه آقا ما تا شنیده بودیم عروس و داماد رو پاگشا می کردن! ولی من از وقتی رفتم تو خونمون مشغول مهمونی دادن هستم و همه رو دارم پا گشا می کنم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- فردا عروسی یکی از صمیمی ترین دوستانمه...خدا رو شکر که همه چیز اون جوری که می خواست شد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شوهری همچنان مشغول ماموریت رفتنه! از اهواز به بندر امام و از اونجا به بوشهر! دلم نمی خواد شبهایی که شوهری نیست برم خونه مامانم اینا! پس همش خواهرکوچیکه میاد خونمون مهمونی..(از تنهایی می ترسم..مخصوصا تنهایی توی شب. همه خانوما اینجورین؟؟)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پدر خیلی بی تابی می کنه...مامانم می گه روزای اول همش گریه میکرده! هر روز باید برم ببینمش تا آرو م شه..مامانم می گه بابات خیلی از نبودن تو تو خونه کلافس! بر خلاف مادرم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- با کار خونه مشکلی ندارم..یه نمه وسواسی شدم که خودم فکر می کنم از بیکاریه!!! سر کار برم از سرم می افته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اولین غذای درست و حسابی که برای شوهری درست کردم خورشت کاری بود و دومیش یه قورمه سبزی! بقیه از این غذاهای من در بیاری! که به لطف وبلاگستان یاد گرفتم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- راستی رفتیم برای خونمون خرید! آی چسبید! رفتیم شهروند دم خونمون و من از روی لیستی که نوشته بودیم خرید کردم! ریکای اوه ۲ عدد!! شامپوی بدن!! دستمال کاغذی برای دستشویی! بطری آب! جاروی دستی برای نظافت! آب هلو و همین چیزها و دیگر هیچ!!! به به! به به!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- رفتیم سینما فیلم قرنطینه! اصلا از فیلم های گریه دار خوشم نمیاد!!اگه شما هم مثل منید نرید این فیلم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: خانوم خانومای شماره ۲! قرار بود به من خبر بدیا! چی شد؟؟ به بقیه گفتی؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 09:46:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=irendokht&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>irendokht</dc:creator>
<guid>http://irendokht.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسی...</title>
<link>http://irendokht.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>و اما عروسی..
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبه! ساعت ۳ بعد از نصف شبه!! و من باید ساعت شش صبح آرایشگاه باشم..قرار بود شب زود بخوابم! که نشد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت شش صبح توی آرایشگاه نیکادل به جز من ۲ تا عروس دیگه هم هستند!!! نرم نرمک کارای من شروع می شه...قراره داماد ساعت ۱۱ و نیم دنبال من باشه.. آرایش صورتم تموم شده و شینیون مو نیز ایضا! تاج و تور رو روی موهام نصب می کنن و من احساس می کنم چه قدر زیبا هستم..حس شیرین عروس بودن تموم استرس هایی که این مدت داشتم رو از بین می بره..تموم وجودم پر از شادی و عشقه..دلم می خواد شوهری منو زودتر با این لباس و آرایش ببینه! رو پاهام بند نیستم..شوهری میاد و من باید منتظر باشم تا فیلم بردارها هم بیان! بالاخره زنگ در می خوره و من و شوهری همدیگرو تو لباس عروس و داماد می بینیم!! هر دوتامون خوشگلیم پر از جوونی و عشق و شادی! همه ناخودآگاه می گن چه قدر به هم میایم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوار ماشین می شیم به سمت باغ تمام ماشینای دیگه برامون بوق می زنن!! شوهری یه نمه غیرتی می شه!! آخه من هیچ تن پوشی رو لباس عروسیم نپوشیدم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی باغ در حال گرفتن عکس و فیلمیم!! ساعت نزدیکه ۲ بعد از ظهره که حس می کنم این دنیا با تمام قشنگیاش داره دور سرم می چرخه!!! با سر سقوط می کنم در آغوش شوهری&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; و همه می خوان منو به حال بیارن!!! یادم میاد از صبح حتی یه قلپ آبم نخوردم!! بی غذایی و بی خوابی بالاخره کار دستم می ده!! همه به تکاپو می افتم و من بعد از خوردن کلی اطعمه و اشربه دوباره شیطتنت را از سر می گیرم!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به سمت محل برگزاری مراسم که حرکت می کنیم! شوهری شروع می کنه فلاشر زدن...همه ماشین ها باهامون بای بای می کنن! و من عین پرنس موناکو براشون دست تکون می دم!! من که خودم یه عمر برای همه ماشین عروسا غش کرده بودم حالا سوار ماشین عروس بودم و بقیه برام غش می کردن!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وارد باغ م یشیم..مهمونها اومدن ! با وروورد ما ۲ تا آقا شروع می کنن  به ساز و ضرب زدن..از این آهنگای کوچه بازاری (گل قشنگه بله! عروس قشنگه بله! دست به موهاش نزنید مروارید بنده بله!!) ما رو به سمت اتاق عقد هدایت می کنن! سفره عقد رو سنتی سفارش دادیم..به جای پهن کردن سفره زمین رو با گندم فرش کردن..و توی سفره همه چیز به سبک قدیمی و بسیار زیبا چیده شده...گیفتهای عروسیم که شمع های سفیده با فرشته های طلایی کنار سفره عقده...من و داماد کنار هم نشستیم و یک بار دیگه!! به عقد هم در میایم!! (شاید تنها قسمت خسته کننده عروسی برام عکس گرفتن با تمام فامیلا بود که تمومی هم نداشتند!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارکستر اومده! (ارکسترمون م.ه.د.ی اسدی بود! که خدایی دمش گرم! خیلی گرم و با حال بود!!) و باورتون می شه از اینجا به بعد جز رقصیدن با شوهری و حرف زدن با هم دیگه هیچی یادم نیست؟؟ انگار یه مهمونی ۲ نفره بوده... فقط من بودم و شوهری...همه کاری کردیم! از تانگو رقصیدن و رقص ۲ نفره زیر نورهای آتش بازی و خوردن شام و ... ولی انگار یه شب ۲ نفره بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت نزدیکه ۲ شبه و من دست گلم رو پرتاب کردم تا بخت بقیه باز شه و رو هوا دخترا و پسرا به نیت پیدا کردن یه همسر خوب دسته گل منو که پر از رزای نباتی بو د رو تیکه تیکه کردن..من و شوهری میخوایم به سمت خونه خودمون بریم و نمی خوایم کسی دنبال ما بیاد...تا یه مسیری چند تا از ماشینهای دوستامون دنبال ماشین عروسمون بوق بوق می کنن و بعد فقط منم و شوهری...وارد خونمون می شیم..خونه ای که خودمون با عشق چیدیم..شوهری دستامو آهسته میگیره و می گه به خونمون خوش اومدی..فضای رمانتیک رو وضعیت اسف باره موهای من بهم می ریزه...تا ۴ صبح سر منو که انگار مین گذاری کردنبا کمک شوهری پاک سازی می کنیم!! یه خروار سیخ و سوزن از تو سرم در میاد! و بدین سان اولین شب زندگی مشترک من و شوهری رقم می خوره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت ۱: این مدت ماه عسل بودم و نبودم..به زودی یه پست در مورد ماه عسلمون خواهم نوشت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت ۲: جویای احوال همه بودم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت ۳: آی خانوم خانوما! من خیلی منتظرت بوددما! یه خبرم به من بی نوا ندادی!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 10:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=irendokht&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>irendokht</dc:creator>
<guid>http://irendokht.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا روزشماری می کنم؟</title>
<link>http://irendokht.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>- من روزها رو می شمرم تا زودتر با تو بودن را زیر یک سقف تجربه کنم..
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- روزها رو می شمرم تا اولین صبحانمون رو توی خونه خودمون بخوریم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- روزها رو می شمرم تا شب فقط من باشم و تو و خونه ای که سرشار از عشقه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- روزها رو می شمرم تا با مرد رویاهام مستقل مستقل باشیم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- روزها رو می شمرم تا من خانم خونه باشم و تو آقای خونه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- روزها رو می شمرم تا بدون هیچ کمکی برات غذا بپزم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- روزها رو می شمرم تا من عروس شم و تو داماد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- روزها رو می شمرم..همون طور که ماه ها رو شمردم تا بالاخره مال هم شدیم.. امروز درست ۶۵ ماه از اولین روزی که تو رو دیدم می گذره و من چشم انتظار اونم که اون دخترک ۱۹ ساله که حالا برای خودش خانمی شده! لباس سپید عروسی به تن کنه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- روزها رو می شمرم تا اون پسرک ۲۲ ساله که حالا مرد ۲۷ ساله زندگی منه و به من ثابت کرده بارها که بهترین همراهمه توی لباس دامادی بدرخشه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- روزها رو می شمرم که با قلبی سرشار از شادی با تو و به عشق تو توی عروسیمون بالا و پایین بپرم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزها رو می شمرم.....می شمرم...می شمرم..خیلی نمونده! شمارش معکوس آغاز شده...خدایا ازت می خوام که این روزها به خیر و خوبی بگذرن و ما ۲ تا زودتر بریم سر خونه و زندگی خودمون..آمین..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت۱: پست قبلی رو غیرمنصفانه نوشتم..توی معرفی وبلاگم نوشتم که هدفم مرور خودمه..امروز که چند تا از پست هام رو با هم خوندم و جواب های شما رو فکر کردم شاید غیرمنصفانه نوشتنم باعث سو تفاهم برای بعضی از دوستان شده... می خوام بگم شوهری من مثل همه آدمای روی زمین یه روزهایی اونم فقط یه روزهایی!! در مقابل شنیدن بعضی حرف ها اونم فقط بعضی حرف ها گارد می گیره!! همین..ولی در مجموع همیشه گوشی بوده برای شنیدن تمام حرف های من..شونه هاش همیشه پناه من بوده و دستهاش تکیه گاهی که هیچ وقت تنهام نذاشته..امروز از اون روزهاست که من شوهریم رو خیلی دوست دارم..برای شما هم پیش میاد که بعضی از روزها بعضیا رو بیشتر دوست داشته باشید؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 10:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=irendokht&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>irendokht</dc:creator>
<guid>http://irendokht.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت گفتن من و شنیدن تو!</title>
<link>http://irendokht.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;خيلي حرف‌هاست كه خيلي وقته كه مي‌‌خوام بهت بزنم..خيلي حرف‌هاست كه خيلي وقته اين سر سر دلم مونده...خيلي حرفاست كه مي‌دونم بايد در موردش باهات حرف بزنم..خيلي وقت ها برنامه ريزي مي‌كنم كه چه موقع مناسب تره براي گفتن من و مهم‌تر از اون شنيدن تو؟ وقتي از سر كار ديروقت مي‌رسي خونه اون قدر خسته اي كه تنها حرفي كه مي تونم بزنم خسته نباشي است!! روزهاي تعطيل چي؟؟ اونم دلم نمي‌ياد..بعد از يك هفته كار كردن اين حق توست كه 1 روز را مجالي براي آرامش داشته باشي... حرف ها توي دلم مي‌مونه..&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;ديروز اما زودتر اومدي خونه..فكر كردم وقت خوبيه براي گفتن من و شنيدن تو..چاييت رو ريختم و تا تو چاي مي‌خوردي و من برات سيب پوست مي‌كندم حرف هام رو تو ذهنم مرور كردم... نه! بايد بهت بگم..بايد بهت بگم..بايد بهت بگم..دستت رو مي‌‌گيرم و به اتاق من‌مي‌ريم..با ملايم‌ترين لحن سعي مي‌كنم دلگيريم رو بهت بگم..نه!! عزيزم من از تو دلگير نيستم..هيچ وقت كاري رو نكردي كه منو دلگير كنه..اما دلگيري من از بقيه مسائل به تو هم مربوطه..حداقل اون قدر مربوطه كه بهشون گوش كني...بهت مي‌گم! از تموم اون چيزايي كه مدت هاست سر دلم مونده!! مي‌گم ولي باز نه همه چيز رو..مي‌گم ولي نه اون طور كه دلم مي‌خواد..مي‌گم اما نه تمام فشارهايي كه بهم اومده...مي گم اما نه تمام اون چيزي رو كه بايد بشنوي...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;تو اما فقط نگاهم مي‌كني با گاردي كه در مقابل تمام حرف هاي دلم مي‌گيري.. مي دوني مي‌خوام بگم كه چه قدر اين طور نشنيدن تو ناراحتي من رو بيشتر مي‌كنه...تو حتي نتونستي درست بفهمي كه ناراحتي من از چيز ديگري است..بارها بهت گفتم كه من زرنگي آدمها رو مي‌فهمم..اون قدر باهوش هستم كه بفهمم..ولي متاسفانه اون قدر جسارت ندارم تا اين زرنگي را به روي كسي بيارم و اين دردناك ترين قسمت ماجراست! دردناك تر اينكه من با تو هم كه قرار است از خودم بهم نزديك تر باشي هم نمي تونم در موردش اون طور كه مي‌خوام حرف بزنم..جواب تو يا نگاهي تلخ است يا حرف هاي هميشگي..حرف هايي كه نمي‌دونم خودت چه قدر به درستي شون ايمان داري...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;پي نوشت 1: اين جا هم نتونستم اون طور كه مي‌خوام بنويسم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 May 2008 06:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=irendokht&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>irendokht</dc:creator>
<guid>http://irendokht.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وندر این دشت بزرگ غم و شادی به هم است!</title>
<link>http://irendokht.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>این شعر رو توی کلاس حافظ شناسی یاد گرفتم.. استادمون علیرغم اینکه به ما حافظ درس می داد! خود عشق به سعدی در سینه داشت! و معتقد بود از لحاظ عرفانی سعدی از حافظ نیز در مرحله بالاتری قرار دارد.. این بیت شعر از سعدی را نیز بسیار دوست داشت که من هم این بیت رو خیلی دوست دارم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا به داغ دوزخ ناپخته ای بسوزد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                               که امروز آتش عشق از او نبرده خامی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.. پدربزرگ شوهری مریض تر شده... خدایا خودش کمکش کن که زودتر خوب شه...نمی دونم چرا میون این همه گرفتاری های شیرین خدا این تلخی ها رم می ذاره..چرا هیچ وقت هیچ چیزی نباید صد در صد کامل باشه؟ هنوز شادی رسیدن از راه شوهری رو کامل حس نکرده بودم که فهمیدم حال پدربزرگش نامساعده... راستی چه فلسفه ای پشت این جریانه؟؟ فقط برای من این طوریه یا توی زندگی شما ها هم هیچ وقت هیچ چیزی کامل کامل نیست؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز هم احساسات من براي رفتن سر يه خونه مستقل متناقضه... ياد فيلم &quot;به همين سادگي&quot; مي‌افتم...چه قدر اين قيلم زيبا بود..درست به زيبايي كتاب &quot;چراغ ها را من خاموش مي‌كنم&quot;.. شايد هم اين فيلم برداشت زيركانه اي از اين كتاب بوده... هرچند كه اين كتاب! كتاب زندگي بسياري از زنهاست...راستي توي اين روزمرگي ها مجالي براي خود خود خود آدم هم هست؟؟ فرصتي براي عاشق موندن چي؟؟ ميون اون همه كار با داشتن ۱ يا ۲ بچه و كار خارج از خانه جاي خود آدم كجاست؟؟؟ دلم براي خودم تنگ مي‌شه...اما فكر مي‌كنم اين يه روي سكه زندگيه...هنوز هم با به خاطر آوردن عطر چاي كه مامان موقع اومدن بابا از سر كار دم مي‌كرد آروم مي‌شم...اون رژ لب قزمز رو كه مي‌زد و اون دامناي قشنگ رو مي‌پوشيد مي‌فهميديم بابا داره مياد.. بابا از سر كار نرسيده با يه ليوان چاي داغ و با يه زن با رژ قرمز ازش استقبال مي‌شد...و مامان خوشبخت بود...اما استعدادهاي مامان چي؟؟ مجالي موند براي شكوفايي اون همه استعداد؟؟ واقعا نه... با داشتن ۲ بچه پشت سر هم و يه زندگي پر مشغله هرگز نتونست... نه اين كه نخواست واقعا نتونست.. اما مامان ميگه توي چيزاي سخت دنبال خوشبختي نگرد...مي‌گه خوشبختي سادس.. و مي‌گه هرچيزي كه ساده باشه لزوما آسون نيست.. مي‌گه گاهي شاد بودن و شاد كردن از اتم شكافتن هم سخت تره..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما چي مي‌گين؟؟؟ مي‌شه زن باشي و خودت باشي؟؟ توي زندگي مجالي براي خود دروني آدم هم هست؟؟؟ هميشه بايد يه قسمتي رو باخت؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Apr 2008 07:08:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=irendokht&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>irendokht</dc:creator>
<guid>http://irendokht.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شوهرذلیلی!</title>
<link>http://irendokht.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>آقاجون تعارف که نداره!! شوهری رفته چین و من روزشماری!! می کنم تا برگرده! عین بچه کوچولو ها هر شب که می خوابم می گم ۶ شب دیگه بخوابم و بلند شم شوهری اومده!!! اصلاْ اشکم اومده دم مشکم! از بس که دلم تنگ می شه!! این چه وضعشه!؟ این دلبستگیه یا وابستگی؟؟ چرا شب ها بد می خوابم؟؟ چرا بی حوصله ام..انگار زندگی فقط باید توی این چند روز بگذره تا شوهری برگرده... با خودم فکر می کنم یعنی منم برم مسافرت زندگی شوهری هم از حرکت می ایسته؟؟؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید تفاوت مردها و زن ها در همینجاست.. مردها با تمام عشقشان به همسرانشان به عنوان بخشی از زندگی نگاه می کنند... اما زنها به همسرشان به عنوان تمام زندگیشان نگاه می کنند... (اگرچه این قانون عمومیت ندارد اما به نظر من خیلی جاها این طوریاست!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت ها در غیاب شوهری:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یه دخترخاله دارم! که خیلی از دستش شکارم!! دلمو شکوندی برو حالشو ببر!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یه خواهر دارم که حال و هوامون مثل هوای بهاری متغیره! از بچگیمونم همین طور بودیم! فعلا هوا ابریه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یه دوست دارم &quot;ی&quot; دیشب بعد از مدت  ها زنگ زد! دیدم دلم چه قدر براش تنگ شده!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یه دوست دارم &quot;س&quot; دلم می خواد با &quot;ی&quot; آشتی کنه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خونه من هنوز پرده نداره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; هنوز خیلی چیزای دیگه هم نداره! یعنی من می رسم به امید خدا این همه کارو انجام بدم؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یکی بدو تا می خوام به همه بپرم! مرد می خوام بیاد جلو!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یعنی همه اینا به خاطر اینه که دلم تنگ شده؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شما هم در غیاب کسی که دوستش دارید این طوری می شید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یه نفری می گفت باید قدر این شرایط رو بدونی که شوهریت ماموریت زیاد می ره! بعدا توی زندگی میبینی گاهی چه قدر دوری و دوستی قانون مفیدیه! واقعا اینطوریه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-همین!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Apr 2008 06:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=irendokht&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>irendokht</dc:creator>
<guid>http://irendokht.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
